سوال وجواب » آیا مردم با ابوبکر به اجبار بیعت کردند
عنوان: آیا مردم با ابوبکر به اجبار بیعت کردند
تاریخ: جمعه 25 اردیبهشت 1391
شرح:

پس از رسول خدا و در همان ساعت عده ای بر خلاف عهد الهی در سقیفه بنی ساعده جمع شدند و با نقض بیعت خود با حضرت علی علیه السلام اساس حکومتی را بنا نهادند که پایه های ظلم و بدعت را به نام اسلام بنا نهاد . این واقعیتی تلخ است که بر آمده از متن تاریخ میباشد .

تاریخ به روشنی گواهی میدهد که پایه های حکومت ابوبکر بر اساس بیعت توام با تهدید و قتل و ارعاب شکل گرفته است و بر هیچ یک از موازین دینی و عقلی و حتی سنتی آن روزگار بنا نهاده نشد .

یک نظام حکومتی یا به روش دیکتاتوری و یا به روش آراء اکثریت آزاد و یا با نصب یک حاکم مقبول و مشروع میتوانست شکل گیرد و حکومت ابوبکر دقیقا با شکل اول آن یعنی دیکتاتوری بنا نهاده شد .

فساد این امر و شری که در روش خلیفه شدن ابوبکر روی داد به حدیست که همفکر ابوبکر و فرد تاثیر گذار و حتی انتخاب کننده ابوبکر یعنی عمر بن الحطاب ، که نزدیکترین فرد به اوست ، از ترس تکرار این وضعیت به مردم میگوید :

کانت بیعه أبی بکر فلته وقى الله شرها، فمن عاد لمثلها فاقتلوه. (1)

بیعت ابوبکر یک لغزش بود که خدا شرش را نگه داشت ، پس هر که خواست همانند آن عمل کند او را بکشید .

آیا عمر با این فتوا ، حکم قتل خود را صادر نکرده است ؟ چون اگر این فتوای قتل حکم الهیست استثناء ندارد و عمر و غیر عمر را شامل میشود و همه میدانند که این عمر بود که در سقیفه ابوبکر را خلیفه کرد و این لغزش را بنا نهاد ؛ و اگر فتوای قتلی که عمر صادر کرده ، فرمان الهی نیست پس عمر با چه مجوزی فتوای قتل کسی را صادر میکند ؟ پس عمر با این نظرش مرتکب بدعت گردیده است و حکمی را از جانب خود در اسلام وارد کرده است !

از این مساله که بگذریم ، در ادامه گذری خواهیم داشت به اسناد تاریخی تا نشان دهیم چگونه برای ابوبکر از مردم بیعت گرفته شد .

این بحث را در سه بخش دنبال میکنیم :

1- بیعت در سقیفه

2- بیعت گرفتن از مردم در خارج سقیفه

3- نوع برخورد با مخالفین و بیعت گرفتن از خواص اصحاب


مطابق اصل بیعت که حتی در نظام سنیان نیز آن را پذیرفته است و در کتب کلامی ایشان دیده میشود ، بیعت ، تا زمانی که آزادانه نباشد محقق نمیگردد . لذا بیعت اجباری و توأم را زور و اکراه ارزش حقوقی نداشته و هرگز محقق نمیگردد . اصل دیگری که در بیعت الزامیست شرعی بودن موضوع بیعت است یعنی هرگز بیعت در امری که خداوند خلاف آن را فرموده است محقق نمیگردد .

و جالب اینجاست که بیعتی که با ابوبکر صورت گرفت اولا شرعی نبوده و ثانیا توأم با زور ، اجبار و اکراه بوده است و لذا آن بیعت اصلا محقق نگردیده است و لذا اقدام ابوبکر مطابق تقسیم بندیهای رایج ، یک کودتا به حساب می آید !

همانطور که میدانیم هیچگونه سند شرعی که حتی تلویحا به حاکمیت ابوبکر پس از پیامبر اشاره کند وجود ندارد و علاوه بر این ، در زمان پیامبر هیچگونه واجدیتی در ابوبکر به چشم نمیخورد تا کسی کمترین گمانی را درباره مقامی الهی در او ببرد . تنها عاملی که از آن به عنوان وجهه شرعی حکومت ابوبکر یاد میکنند بیعت مردمی با اوست .

اولا : هیچ دلیل شرعی وجود ندارد که بر اساس آن بیعت مردم با یک شخص ارزش الهی پیدا کند و تمسک به آن دلیل ، موجب مقام الهی در یک فرد شود .

ثانیا : نحوه بیعت گیری برای ابوبکر به خوبی نشان میدهد که در واقع حتی بیعت موجّه نیز برای ابوبکر شکل نگرفته است .

حال این موضوع را در مراحل مختلف بررسی میکنیم :

بیعت در سقیفه

در سقیفه هرگز بیعت عادی و مقبولی مطابق رأی جمعی و بر اساس انتخاب اجتماع ( هر چند اندک ) سقیفه صورت نگرفت .

نکته اولی که قابل ذکر است اینست که ابوبکر و عمر در آن زمان میبایست در لشکر اسامه حضور می داشتند در حالیکه ابوبکر تا آن زمان در منزلی در سنح بود و عمر در مدینه !

در سقیفه آنگاه که مهاجرین بخاطر نقل حدیثی از پیامبر که امامان را از قریش معرفی میکرد و نیز ادعای قرابت با پیامبر ، انصار را از میدان خارج کردند ، عمر در میانه بحث دست ابوبکر را به عنوان بیعت فشرد و سپس بشیر بن سعد از قبیله خزرج و نیز اسید بن حضیر ، رئیس قبیله اوس که هر دو با ابوبکر و عمر نزدیکی داشتند برای تقرب به دستگاه حاکمه آینده ( مطابق تصریح تاریخ ) دست ابوبکر را به عنوان بیعت گرفتند و این در حالی بود که هنوز بحث بر سر آنکه حکومت را چه کسی برباید داغ بود . در این حال بود که بعضی افراد برای عقب نماندن از قبیله مقابل به سوی ابوبکر دویدند ، و در این میان بود که عمر با فریاد خود ، قتل سعد بن عباده را به دلیل مخالفت با این بیعت خواستار شد و باز در این میان بود که سعد بن عباده و حباب بن منذر و ... لگد کوب هواداران ابوبکر شدند . در این زمینه میتوان به تاریخ طبری و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و سایر تواریخی که ماجرای سقیفه را نوشته اند مراجعه نمود .


بیعت گرفتن از مردم در خارج سقیفه

پس از خروج از سقیفه و در جهت بیعت گرفتن از مردم برای ابوبکر ، تاریخ وقایعی را نقل میکند که بسیار وحشت آور است .

پشتوانه و حامى گروهک بیعت طلب ، قبیله ى وحشى و بدوى «بنى اسلم» است که به اقرار خود عمر در پیروزى کودتاگران نقش به سزایى داشت.

طبرى نقل مى کند که قبیله ى « اسلم» پس از ورود به مدینه چنان در کوچه ها تجمع کردند که کوچه ها جاى گنجایش آنان را نداشت. و عمر مى گفت: همین که قبیله ى اسلم را دیدم به پیروزى یقین پیدا کردم. (3)

همچنین ابن اثیر در\\\" کامل\\\" مى نویسد: «قبیله ى بنى اسلم آمدند و بیعت کردند. پس ابوبکر قوى شد و آن گاه مردم با ابوبکر بیعت کردند.» (4)

البته اینکه مردم چگونه بیعت کردند را میتوان در اسناد دیگری پیگیری نمود ؛ از جمله :

گویاتر از این دو، بیان شیخ مفید در کتاب (جمل) است. او از قول ابومخنف نقل مى کند که :

« گروهى از اعراب بادیه بودند که براى تهیه آذوقه و خواربار به مدینه داخل شدند، اما مردم مدینه به علت فوت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به آنان اعتنایى نکردند . آنان نیز با خلیفه جدید بیعت کردند و امر او گردن نهادند. آن گاه عمر آنان را طلبید و به ایشان گفت: در ازاى بیعت با خلیفه رسول خدا آن چه نیاز دارید از خواربار و آذوقه- بى هیچ عوضى- برگیرید و به سوى مردم درآیید و آنان را گرد آرید و وادار به بیعت کنید و هر که امتناع کرد، بر سر و پیشانى اش بکوبید! راوى مى گوید. به خدا قسم دیدم که آن قبیله ى بدوى بلا فاصله ، کمربندها را محکم کردند و دستارها بر گردن حمایل نموده و با چوب دستى به مردم حمله کردند و با آن محکم به مردم مى زدند و آنان را به زور وادار به بیعت مى کردند.» (5)

از این رو بعدها براى جبران اولین اقدام بزرگ این قبیله کوشیدند اینان را از ننگ اعرابى بودن (جاهلیت و بدویت) استثنا کنند ؛ عایشه به پاس خدماتى که به پدرش کردند، از قول پیامبر در فضیلت آنها روایتى ساخت که آثار کذب بودن آن بر خواننده ى آگاه پوشیده نیست.( 6 )

روایات دیگری با همین مضمون در تاریخ آمده که همگی این واقعه را با تفاوتهای اندکی نقل کرده اند و حتی نحوه بیعت را نوشته اند که دست مردم را میگرفتند و به دست ابوبکر میزدند و اینگونه بود که ادعای بیعت (!) مردم با ابوبکر منتشر میشد . این دسته روایات همگی متفقند که بیعت مردمی ، با زور و تهدید گرفته میشد .

از این میان به نقلی که ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه آورده است بسنده میکنیم :

«. . و هم محتجزون بالازر الصنعانیه لا یمرون باحد الاخبطوه، و قدموه فمدوا یده فمسحوها على ید ابى بکر یبایعه، شاء ذلک او ابى» (7)

و آنها ( بنی اسلم ) که خود را با پوششهای صنعانی پوشانده بودند به هیچ کس برخورد نمیکردند مگر آنکه او را به سختی میزدند و (سپس به نزد ابوبکر) می آوردند و دستش را میکشیدند و بر روی دست ابوبکر مسح میدادند تا بیعت کرده باشد ، هرچند که او خودش میخواست و یا خودداری میکرد .

با توجه به آنچه درباره بنى اسلم نقل شد، و این که آنان در همان بحبوحه فوت رسول به مدینه مى آیند دور از ذهن نخواهد بود اگر بگویم ابوبکر از قبل با آنان تماس گرفته و با هم قرارها را گذاشته اند به ویژه اگر بپذیریم که در هنگام فوت پیامبر، ابوبکر ( به جای حضور در سپاه اسامه و با تخلف از آن ) در محلی دیگر خارج از مدینه به سر
مى برده است!!!
نوع برخورد با مخالفین و بیعت گرفتن از خواص اصحاب
ابوبکر و گروهک او علاوه بر گرفتن بیعت اجباری از مردم و ایجاد جو رعب و وحشت آنهم در آن شرایط سخت پس از پیامبر صلی الله علیع و آله که مردم در حیرت به سر می بردند با تسلط بر اوضاع ، برای گرفتن بیعت به سراغ بزرگان صحابه آمدند و وقتی با مقاومت و مخالفت آنها مواجه شدند باز هم از شیوه ضرب و جرح استفاده کردند و مخالفین را مضروب ساختند که به نمونه هایی اشاره میکنیم :
«ابوذر» و «سلمان» و «مقداد» را آن گونه زدند که سلمان مى گوید، گردنم همچون غده اى ورم کرد و بالا آمد (8) و اگر على علیه السلام به فریاد نرسیده بود، او را کشته بودند.
«بریده ى اسلمى» را به دستور عمر با ضرب و جرح از مسجد بیرون کردند، به سبب این که در مسجد به ابوبکر مى گفت : این حدیثى که تو از پیامبر نقل مى کنى که نبوت و خلافت در یک نسل جمع نشود، دروغ است و شما همان دو نفرى هستید که رسول خدا صلى الله علیه و آله به شما فرمود: خدمت على بروید و به ولایت او بر مؤمنان تسلیم شوید و شما هم گفتید: آیا دستور خدا و رسول است؟ و آن حضرت هم فرمود. آرى. بریده ى اسلمى مى گفت: شما دروغ گویید و به خدا قسم در شهرى که تو امیر آن باشى سکونت نمى کنم. پس آن گاه به دستور عمر او را کتک زدند و بیرونش انداختند. (9)
«حباب بن منذر» آن بزرگ صحابى و مجاهد بدرى را با آن همه سابقه درخشان به جرم این که در سقیفه در برابر ابوبکر شمشیر کشیده بود و خلافت او را قبول نکرده بود، در همان سقیفه لگدکوبش کردند و دهانش را پر از خاک نمودند. (10)
سعد بن عباده که بزرگ خزرجیان بود و از همان سقیفه مخالفت خود را علنا ابراز داشت و هرگز بیعت ننمود و میگفت : لا نبایع الّا علیّا (11) ( ما جز با علی علیه السلام بیعت نمیکنیم ) پس از گذشت مدتی کشته شد و در میان مردم اعلام شد که جنیان (!) او را کشته اند !!
اما درباره اقدام غاصبان برای بیعت گرفتن از امیرالمومنین علیه السلام ، تاریخ اینچنین نقل میکند :
عمر نزد ابوبکر آمد و گفت : آیا نمیخواهی از این متخلّف ( یعنی حضرت علی علیه السلام ) بیعت بگیری ؟ پس ابوبکر به قنفذ گفت : برو ... و به او بگو : خلیفه رسول الله تو را دعوت میکند که با او بیعت کنی ، پس قنفذ آمد و آنچه را ابوبکر گفته بود به حضرت گفت ؛ امیرالمومنین علیه السلام با صدای بلند فرمودند : سبحان الله پس او
( ابوبکر ) مدعی چیزی شده که از آن او نیست ! پس قنفذ بازگشت ... سپس عمر برخاست و عده ای نیز همراه او آمدند تا به خانه فاطمه علیهاالسلام رسیدند و در زدند . آنگاه که فاطمه زهرا سلام الله علیها سر و صدای آن عده را شنید ( و از قصدشان باخبر شد ) با صدای بلند فریاد کشید : ای پدر جان ، ای رسول خدا ! ببین چگونه عمر و ابوبکر بعد از تو با ما رفتار میکنند . وقتی آن عده صدای آن حضرت و گریه او را شنیدند به گریه افتادند و رفتند ! ... و عمر به همراه چند نفر دیگر ماندند . پس آن عده امیرالمومنین علیه السلام را از خانه اش خارج کردند (!) و او را به سوی ابوبکر بردند و به آن حضرت گفتند : بیعت کن ! آن حضرت فرمودند : اگر انجام ندهم چه ؟ گفتند : در آن صورت سوگند به خدایی که خدایی جز او نیست گردنت را خواهیم زد ! امیرالمومنین علیه السلام فرمودند : پس آنگاه بنده خدا و برادر پیامبرش را کشته اید . در اینجا عمر گفت : اما بنده خدا ، بله ، ولی برادر رسول خدا ، نه ! ... پس امیرالمومنین علیه السلام به نزد قبر رسول الله رفتند و فریاد زدند و گریستند و عرض کردند : ای پسر عمو ،همانا این قوم مرا ضعیف داشتند و نزدیک است مرا بکشند (12)

همانطور که دیده میشود آنچه که با نام بیعت مردم با ابوبکر از آن یاد میشود در آغاز شکل گیری عملاً یک کودتا بوده است و هر چند که بیعت مردم صرفا نشانه مقبولیت مردم است و نه مقبولیت شرعی ، اما حاکمیت ابوبکر در آغاز شکل گیری از همین بیعت مقبول هم تهی بوده است .
در واقع از میان حکومتهای چهارگانه صدر اسلام فقط حکومت امیرالمومنین بوده است که با اقبال عمومی مردم و هجوم آنها برای بیعت روبرو بوده است و این اجتماع و این اقبال عمومی برای هیچ یک از حاکمان پیشین ( ابوبکر ؛ عمر و عثمان ) شکل نگرفت .
هر چند مقام الهی امیرالمومنین علیه السلام قبلاً با امر الهی و ابلاغ رسول خدا تحقق یافته بود و اقبال مردم ، زمینه بروز خارجی و اجرایی حاکمیت الهی را برای آن حضرت فراهم کرد . (13)

--------------------------------------------------------------------------------
1- تاریخ‏الیعقوبى ج‏2 158
3- تاریخ الأمم والملوک ج 3 ص 222 تاریخ طبرى، ج 2، ص 459؛ نهایه الارب، ج 4، ص 35 :
قَالَ هِشَامٌ قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ وَ حَدَّثَنِی أَبُو بَکْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخُزَاعِیُّ أَنَّ أَسْلَمَ أَقْبَلَتْ بِجَمَاعَتِهَا حَتَّى تَضَایَقَتْ بِهِمُ السِّکَکُ لِیُبَایِعُوا أَبَا بَکْرٍ فَکَانَ عُمَرُ یَقُولُ مَا هُوَ إِلَّا أَنْ رَأَیْتُ أَسْلَمَ فَأَیْقَنْتُ بِالنَّصْر
4- کامل، ج 2، ص 331 : و جائب اسلم فبایعت فقوى ابوبکر بهم و بایع الناس بعد

5- جمل، شیخ مفید، ص 119 : و روى ابومخنف لوط بن یحیى الازدى عن محمد بن سائب الکلبى و ابى صالح، و رواه ایضا عن رجاله عن زائده بن قدامه قال: کان جماعه من الاعراب قد دخلوا المدینه لیمتادوا منها، فشغل الناس عنهم به موت رسول الله صلى الله علیه و آله فشهدوا البیعه و حضروا الامر، فانفذ الیهم عمر و استدعاهم و قال لهم: خذوا بالحظ و المعونه على بیعه خلیفه رسول الله صلى الله علیه و آله و اخرجو الى الناس و احشروا هم لیبایعوا، فمن امتنع فاضربوا رأسه و جبینه! قال: فوالله لقد رأیت الاعراب قد تحزموا و اتشحوا بالازر الصنعانیه و اخذوا بایدیهم الخشب و خرجوا حتى خبطوا الناس خبطا، و جاؤوا بهم مکرهین البیعه .

6- ر. ک: الطبقات، ج 8، ص 294، در شرح حال «ام سنبله اسلمیه».

7- شرح النهج ج 1، ص 219.
8- کتاب سلیم بن قیس، ج 2، ص 593.

9- بحارالانوار، ج 28، ص 300.

10- الغدیر، ج 7، صص 77 و 76، شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 40، قاموس الرجال، ج 3، ص 67، انساب الاشراف، ج 1، ص 582


11- تاریخ طبری ج2 ص 244

12- الامامه والسیاسه ج 1 - ابن قتیبه الدینوری ، ص 30 : فأتى عمر أبا بکر ، فقال له : ألا تأخذ هذا المتخلف عنک بالبیعه ؟ فقال أبو بکر لقنفد وهو مولى له : اذهب ... فقل له : خلیفه رسول الله یدعوک لتبایع ، فجاءه قنفد ، فأدى ما أمر به ، فرفع علی صوته فقال : سبحان الله ؟ لقد ادعى ما لیس له ، فرجع قنفد ... ثم قام عمر ، فمشى معه جماعه ، حتى أتوا باب فاطمه ، فدقوا الباب ، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها : یا أبت یا رسول الله ، ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب وابن أبی قحافه ، فلما سمع القوم صوتها وبکاءها ، انصرفوا باکین ... وبقی عمر ومعه قوم ، فأخرجوا علیا ، فمضوا به إلى أبی بکر ، فقالوا له : بایع ، فقال : إن أنا لم أفعل فمه ؟ قالوا : إذا والله الذی لا إله إلا هو نضرب عنقک ، فقال : إذا تقتلون عبدالله وأخا رسول ، قال عمر : أما عبد الله فنعم ، وأما أخو رسوله فلا ... فلحق علی بقبر رسول الله صلى الله علیه وسلم یصیح ویبکی ، وینادی : یا بن أم إن القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی .

13- در نوشتن این مقاله از کتابهای چشمه در بستر اثر پورسیدآقایی و سیاهترین هفته تاریخ اثر علی محث بهره برده شد .