سوالات بی جواب » سوالاتی در مورد حضرت علی علیه السلام
عنوان: سوالاتی در مورد حضرت علی علیه السلام
تاریخ: سه شنبه 25 اردیبهشت 1391
شرح:

 على بن ابى طالب و اهل بیت «رضى الله عنهم»

سؤال 34: آیا صحیح است که مى گویند در کعبه ـ خانه خدا ـ غیر از على(رضی الله عنه)احدى متولد نشده است.

1 ـ قال ابن صباغ المالکی: ولم یولد فی البیت الحرام قبله أحد سواه وهی فضیله خصّه الله بها إجلالا له واعلاء لمرتبته وإظهاراً لتکرمته.([78])

یعنى احدى پیش از على(رضی الله عنه) در کعبه به دنیا نیامده، و این یک فضیلتى است که خداوند عزوجل او را به این فضیلت اختصاص داده و بدین وسیله خواسته از علی تجلیل کرده و مقامش را بالا ببرد.

البته بعضى دیگر همانند بدخشى وابن قفال، ولکنوى، (در مرأه المؤمنین) و شبلنجى و دیگران گفته اند: احدى ـ نه پیش از على(رضی الله عنه) و نه پس از او ـ در کعبه به دنیا نیامده است([79]).

با این حال، چرا بزرگان ما سخنى از این فضائل به زبان جارى نمى کنند؟ آیا از گسترش تشیّع مى ترسند!! اگر پاره اى از ادله شیعه بر افضلیت على(رضی الله عنه) این نمونه ها باشد، آیا باز هم مورد اشکال ماست؟!



سؤال 35: آیا صحیح است که مى گوئیم حدیث منزلت على(رضی الله عنه): انت منی بمنزله هارون من موسى» جزء صحیحترین و محکمترین آثار است، چنانچه قرطبى مى گوید:

و هو من أثبت الآثار و أصحّها...([80]).



سؤال 36: چگونه ما منکر ولایت حضرت على(رضی الله عنه) مى شویم و حال آنکه علماى احناف همچو حاکم حسکانى مى گوید: اولى الأمر حضرت على(رضی الله عنه)است «اولى الأمر هو علّی الذی ولاه اللّه بعد محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ فی حیاته حین خلفه رسول اللّه بالمدینه»([81]).



سؤال 37: آیا صحیح است آنچه را که ذهبى از امام غزالى در باره عمربن الخطاب نقل کرده است که ایشان ابتداء در روز غدیر خم با حضرت على(رضی الله عنه)بیعت کرد، ولى پس از رحلت پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـتحت تأثیر هواى نفس و حبّ ریاست و جاه طلبى قرار گرفت و به آن بیعت پشت کرد؟([82]).

«هذا تسلیم و رضى ثم بعد هذا غلب الهوى حبّاً للریاسه..»



سؤال 38: آیا صحیح است آنچه مى گویند: حتى یک حدیث صحیحى که پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ، ابوبکر را صدیق خوانده، و یا عمر، را فاروق خوانده باشد نداریم، و آنچه آمده راجع به حضرت على است؟

چنانچه طبرى به نقل از عباد بن عبدالله مى گوید: «سمعت علیاً یقول: أنا عبدالله واخو رسوله وأنا الصدّیق الأکبر. لا یقولها بعدی الا کاذب مفتر، صلیت مع رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ قبل الناس بسبع سنین»([83]).

سؤال 39: آیا صحیح است که مى گویند حکومت بنى امیه با نام «على» مخالف بوده و هر نوزادى را که به این اسم نامیده مى شد او را مى کشتند. چنانچه شخصى به نام رباح اسم فرزندش را از ترس آنان به «عُلی» تغییر داد!.. با این وضع چرا ما از این حکومتهاى سفاک و جائر دفاع مى کنیم:([84])

امام مزى مى گوید: «کانت بنو امیه إذا سمعوا بمولود اسمه علی قتلوه، فبلغ ذلک رباحاً، فقال: هو ـ علی بن رباح ـ عُلی وکان یغضب علی ویحرّج على من سمّاه به([85]).



سؤال 40: آیا صحیح است که مى گویند خلفاى ما ـ حضرت ابوبکر، عمر و عثمان(رضی الله عنه) ـ نام هیچ یک از فرزندان خود را به نام على، حسن، حسین، نگذاشته اند. در حالیکه ما مى گوئیم: حضرت على نام فرزندان خود را به نام ابوبکر، عمر، عثمان، گذاشته و آنرا دلیل حسن روابط حضرت على(رضی الله عنه) با خلفا(رضی الله عنه)مى دانیم.

آیا پرهیز خلفا از این نامها ـ حسن، حسین ـ دلیل بر سوء روابطشان با اهل بیت پیامبرـ صلى الله علیه و سلّم ـ نیست؟



سؤال 41: آیا ذکر فضائل على(رضی الله عنه) ممنوع و دشنام و سب على آزاد بوده و حکومت از این کار تشویق مى کرده است؟ چرا و به چه انگیزه اى؟ راستى بردن نامى از على و فضائل او بهاى سنگین اعدام را در پى داشت؟

عبداللّه بن شداد صحابى مى گوید: آرزو دارم به من اجازه بدهند یک صبح تا ظهر، فضائل على را بگویم و سپس مرا اعدام کنند.

امام ذهبى مى گوید: «.. عبداللّه بن شداد: وددت أَنی قمتُ على المنبر من غدوه الى الظهر، فأذکر فضائل علی بن ابیطالب رضی اللّه عنه ثم انزل، فیضرب عنقی»([86]).



سؤال 42: چرا لعن ابن عم رسول و زوج البتول در زمان حضرت معاویه آزاد، و به وسیله حکومت ایشان ترویج داده مى شد.

1ـ حموى بغدادى درباره سجستان مى گوید: «و أجلَّ من هذا کله انه لعن علی بن ابیطالب ـ رضی اللّه عنه ـ على منابر الشرق والغرب ولم یلعن على منبرها إلاّ مره وامتنعوا على بنی امیه حتى زادوا فی عهدهم أن لا یلعن على منبرهم أحد... وأی شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخی رسول اللّه. على منبرهم وهو یُلعن على منابر الحرمین مکه والمدینه؟»([87]).

یعنى حضرت على(رضی الله عنه) ـ در دوران بنى امیه ـ در مشرق و مغرب بلاد اسلامى بر سر منابر مورد لعن قرار گرفت و تنها جائى که با این بدعت مخالفت کردند ـ اهالى سیستان بودند و این یک شرافت بزرگى براى آنان است که از لعن کردن برادر رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ امتناع کردند.

2ـ ابوالفرح اصفهانى مى گوید: نال المغیره([88]) من علی ولعنه ولعن شیعته.([89])

در حالیکه به نقل امام احمد، پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ به حضرت على(رضی الله عنه) فرمود من سبّک فقد سبنی([90]) یعنى کسى که تو را دشنام دهد مرا دشنام داده است.



سؤال 43: آیا صحیح است که مى گویند امام زهرى و امام مالک از دشمنان حضرت على(رضی الله عنه) و هواداران بنى امیه بودند، و لذا فضائل حضرت را مخفى کردند و حتى یک فضیلت در باره ایشان روایت نکرده اند؟ چنانچه ابن حبان و ابن عساکر، به این حقیقت تلخ اشاره کرده اند.

1 ـ ابن حبان مى گوید: «ولستُ أحفظ لمالک ولا للزهری فیما رویا من الحدیث شیئاً من مناقب علی(رضی الله عنه)»([91]).

2 ـ ابن عساکر: «.. عن جعفر بن ابراهیم الجعفری، قال: کنت عند الزهری أسمع منه، فاذا عجوز قد وقفت علیه، فقالت: یا جعفری، لا تکتب عنه فإنّه مال إلى بنی امیه وأخذ جوائزهم، فقلت: من هذه؟ قال: أختی خرفت، قالت: خرفتَ أنتَ کتمتَ فضائل آل محمد».([92])

جعفر جعفرى مى گوید: از زهری حدیث سماع مى کردم، ناگهان زن کهن سالى آمده و گفت: اى جعفرى از زهرى حدیث نقل نکن. چون به بنى امیّه تمایل یافته و جوائزشان را دریافت کرده است! گفتم: این زن کیست؟ زهرى گفت: خواهر من است و خرفت ـ دیوانه ـ شده است.

آن زن در پاسخ گفت: تو خرفت ـ دیوانه ـ شده اى، زیرا که فضائل آل محمد را کتمان و پنهان مى کنى!

3 ـ کعبى نیز در کتاب خود مى گوید: زهرى هوادار بنى مروان بوده و هرگز از فضائل على چیزى نقل نکرده است.([93])

آیا کسانى که با فضائل آل محمد سر جنگ دارند و به اصطلاح مبغض على و اهل بیت پیامبر و طرفدار رژیمهاى ظالم اموى و عباسى بوده، مى توانند اسطوانه هاى حدیث و فقه و ائمه مذهب شمرده شوند؟

و حال آنکه ذهبى از ابوسعید و جابر نقل مى کند که مى گویند: ما کنّا نعرف منافقی هذه الأُمه الا ببغضهم علیاً([94]).

یعنى تنها راه شناخت منافقین، کینه و دشمنى آنان با حضرت على(رضی الله عنه) بود.



سؤال 44: آیا درست است آنچه مى گویند: ذهبى تحمّل فضائل حضرت على(رضی الله عنه) را نداشت و لذا اگر حدیثى در فضیلت حضرت على مى یافت، آنرا به حق یا به باطل رد مى کرد. چنانچه غمارى سنى مى گوید: الذهبی اذا رأى حدیثا فی فضل علی(رضی الله عنه)بادر إلى إنکاره بحق و بباطل، کان لایدری ما یخرج من رأسه([95]).



سؤال 45: آیا صحیح است که امام بخارى براى حضرت على(رضی الله عنه)فضیلتى را برتر از سایر صحابه([96]) قائل نبود و ایشان را با سائر صحابه([97]) یکسان مى دانست([98])؟ و أحیاناً خلافت و امامت حضرت را نیز زیر سؤال مى برد و به اصطلاح قائل به نظریه تثلیث در خلافت است؟ و در کتاب ـ الأوسط ـ خود که نام خلفاء و امراء و مدت حکومت آنان را ذکر مى کند نامى از خلافت ایشان به میان نمى آورد([99]) و یا از حکومت حضرت على تعبیر فتنه مى کند؟

سؤال 46: آیا صحیح است که مى گویند: طراح نظریه تثلیث بنى امیه بودند، و آنها چنین شایع مى کردند که خلفا فقط سه نفرند. و حضرت على أصلا خلیفه نبود و ابن تیمیه که این تز را ترویج مى دهد، پیرو همان خط و سمت و سو مى باشد؟

قال سعید: قلت لسفینه: إن هولاء یزعمون أن علیاً لم یکن بخلیفه؟ قال: کذبت إستاه بنى الزرقاء، یعنى بنى امیه.([100])



سؤال 47: آیا صحیح است که امام ابن تیمیه، منکر خلافت حضرت على(رضی الله عنه) است و سعى مى کند که چنین رواج دهد که خلیفه چهارم حضرت على(رضی الله عنه)نیست! در حالیکه ابن کثیر مى گوید: حدیث «خلافه نبوه ثلاثون عاماً»، رد نواصب از بنى امیه و اتباع و پیروان آنان از اهل شام در ارتباط با انکار خلافت على(رضی الله عنه) است.

هذا الحدیث فیه رد صریح... على النواصب من بنی امیه و من تبعهم من أهل الشام فى إنکار خلافه علی بن ابیطالب.([101])

ابن تیمیه مى گوید: «و نحن نعلم أن علیا لمّا تولى، کان کثیر من الناس یختار و لایه معاویه و ولایه غیرهما...

و همو مى گوید: انّ فیهم من کان یسکت عن علی، فلا یربّع به فى الخلافه لأن الامه لم تجتمع علیه. و کان بالأندلس کثیر من بنی أمیه یقولون: لم یکن خلیفه و انما الخلیفه من إجتمع الناس علیه و لم یجتمعوا على علّی...

بالاخره ایشان، این تفکر (تثلیت) ـ را رواج مى دهد.



سؤال 48: آیا صحیح است که امام احمدبن حنبل، پیروان نظریه تثلیث و کسانى که امامت را براى حضرت على(رضی الله عنه) نپذیرند، گمراه تر از الاغ مى داند و مى گوید: من لم یثبت الامامه لعلی فهو أضلُّ من حمار.([102])

و دستور قطع رابطه با این افراد را داده و مى گوید: من لم یربّع علی بن ابیطالب الخلافه فلا تکلّموه ولا تناکحوه([103]).

و در جاى دیگر ضمن حمله به طرفداران این نظریه، گفته است: این قول پست و زشتى است.

«هذا قول سوء ردیء»([104]).

آیا طبق نظر امام الحنابله، امام ابن تیمیه گمراهتر از حمار است و باید او را طرد کرد؟ و همچنین امام بخارى که طرفدار این نظریه است؟ پس چگونه او را از بزرگترین محدثان و کتاب او جزء صحاح شمرده مى شود؟



سؤال 49: آیا صحیح است که مى گویند آنقدرى که از پیامبر ـ صلى الله علیه و سلم ـ درباره فضائل علی(رضی الله عنه)با سندهاى صحیح آمده، درباره هیچ یک از صحابه نیامده و این حقیقت را احمد بن حنبل و نسائى و نیشابورى و دیگران تصریح کرده اند.([105])

لم یرد فی حق احد من الصحابه بالأسانید الجیاد اکثر مما جاء فی علی(رضی الله عنه).

و حسکانى حنفى مى گوید: على صدو بیست فضیلت دارد که احدى از اصحاب پیامبر ـ صلى الله علیه و سلم ـ با او در آنها شریک نیستند، و هر فضیلتى را دیگر صحابه دارند، على با آنان شریک بود.

کان لعلى بن ابى طالب عشرون و مائه منقبه لم یشترک معه فیها احد من أصحاب محمد ـ صلى الله علیه و سلم ـ و قد اشترک فى مناقب الناس.([106])

پس تکلیف ما با کسانى که از شأن و فضائل على مى کاهند و دیگران را بر او مقدّم مى دارند و على را با سائر صحابه یکسان مى دانند و خلفاء ثلاثه ـ رضى الله عنهم ـ را بر او ترجیح مى دهند ـ همانند امام بخارى ـ چیست؟



سؤال 50: آیا صحیح است که افرادى از صحابه که حدیث غدیر را کتمان کردند و به رغم درخواست حضرت على(رضی الله عنه)، آنرا اعلام نکردند، گرفتار نفرین ایشان شده و هر کدام به دردى مبتلا شدند؟([107])

1 ـ أنس بن مالک گرفتار بیمارى بَرَص ـ پیسى([108]) ـ شد.

2 ـ براء بن عازب، نابینا شد.

3 ـ زید بن ارقم، نابینا شد.

4 ـ جریربن عبداللّه بجلى، اعرابى گردید([109]).

5 ـ معیقیب (ابن أبى فاطمه دوسى)([110]) مبتلا به بیمارى جذام(خوره) شد؟



سؤال 51: آیا صحیح است که مى گویند از اختصاصات پیامبر اکرم این است که فرزندان دخترش به ایشان نسبت داده مى شوند: إنَّ اللّه جعل ذریتی فی صلب علی(رضی الله عنه)چنانچه قلقشندى([111]) به آن تصریح دارد.

ولى مى بینیم بعضى از رواه حدیث ـ که از نظر ما اهل سنت و جماعت ثقه هستند ـ به حسنین دشنام و سب مى کنند. و بعضى از تابعین و صحابه در قتل آن دو سبط نقش داشته و در عین حال هیچ نقطه ضعفى براى آنان شمرده نمى شود؟.

مثلا: در باره عمربن سعد، عجلى مى گوید: «هو تابعی ثقه. وهو الذی قتل الحسین»([112]).



سؤال 52: آیا صحیح است که مى گویند: پیامبر اکرم در یوم الدار ـ روزى که سران قریش را براى دعوت به اسلام به منزل فرا خواند ـ به حضرت على فرمود: انت اخی و وزیری و وصیی و وارثی و خلیفتی من بعدی» یعنى تو برادر و وزیر و وصى و جانشین پس از من هستى چنانچه قوشچى([113]) و حلبى([114]) و دیگران همین متن را آورده اند. ولى افرادى همانند ابن کثیر([115]) این عبارات را حذف و به جاى آن کلمه: کذا و کذا گذاردند، چرا؟

راستى اگر این مضمون از پیامبر اکرم ثابت شده باشد، ما چرا بر انکار وصایت و جانشینى حضرت على(رضی الله عنه) اصرار داریم؟ آیا این ردّ قول رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نیست؟ آیا مبهم کردن کلام پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و آوردن کلمه «کذا و کذا» به جاى «وزیری ووصی» خیانت در امانت نیست؟ و آیا یهود و مشرکین مکه در مقام مخالفت با اسلام و پیامبر اکرم غیر از این شیوه را پیش گرفته بودند؟.



سؤال 53: آیا صحیح است که مى گویند: امام بخارى حدیث غدیر را کتمان کرده و آنرا ـ به رغم صحت سند و تواتر نقل ـ در کتاب خود نیاورده؟ و علّت آن همان احساس کینه و بغض نسبت به حضرت على(رضی الله عنه) بوده؟

اینک چند اعتراف از علماء ما بر صحت حدیث:

1 ـ ابن حجر مى گوید: حدیث غدیر بلاشک صحیح است و جمعى از محدثان آنرا آورده اند. همانند ترمذى و نسائى و احمد. و اسناد و طرق آن بسیار زیاد است، ولذا شانزده صحابى، آنرا از پیامبر نقل کرده اند. و احمد بن حنبل مى گوید: سى نفر از صحابه این حدیث را از پیامبر شنیده و در زمان خلافت حضرت على(رضی الله عنه)بر این حدیث شهادت دادند ـ چون اختلافات داخلى روى داد ـ و بسیارى از أسناد آن صحیح و حسن است، و لذا هیچ اعتنائى که به قول کسى که در صحت آن قدح و اشکال کند نمى شود.([116])

2 ـ ذهبى مى گوید: أمّا حدیث «من کنت مولاه» اسناد خوبى دارد. و من در این زمینه کتابى نوشته ام([117]).

3 ـ همو گوید: طبرى اسناد و طرق حدیث غدیر خم را در مجموعه چهار جلدى جمع و گردآورى کرده است و من بخشى از آن را دیده و از گستردگى دامنه این روایات مبهوت شدم و به محقق شدن واقعه غدیر جزم و قطع پیدا کردم.([118])

4 ـ همو گوید: این حدیث ـ من کنت مولاه ـ حسن و بسیار عالى السند است و متن و مضمون آن نیز متواتر است([119]).

5 ـ شمس الدین شافعى مى گوید: این حدیث از امیر المؤمنین به تواتر رسیده، البته خود این حدیث نیز از پیامبر متواتر است و جمع زیادى از محدثان آنرا نقل کرده اند. ولذا تلاش بعضى براى تضعیف آن ـ از کسانى که در این علم تخصصى ندارند ـ بى فائده است.([120])

6 ـ قرطبى: حدیث مؤاخاه و روایت خیبر، و حدیث غدیر، تماماً از احادیث و آثار ثابت و مسلّم است.([121])

و با این همه چرا توجیه مى کنیم، و اصرار مىورزیم که این حدیث دلالتى بر جانشینى و خلافت حضرت على(رضی الله عنه)ندارد؟ راستى اگر این حدیث درباره ابوبکر(رضی الله عنه) بود، بازهم همین برخورد را داشتیم؟!.



سؤال 54: آیا صحیح است که مى گویند، علماء رجال ما، انحراف از معاویه و عمروعاص را گناه نابخشودنى مى دانند، ولى انحراف از حضرت على(رضی الله عنه)را امرى عادى دانسته و از کنار آن به سادگى مى گذرند. چنانچه ذهبى دو موضع متفاوت در برابر نسائى و حریزبن عثمان دارد. نسبت به نسائى مى گوید: او از معاویه و عمروعاص منحرف و رویگردان است. خدا او را ببخشد.([122]) ولى نسبت به حریز بن عثمان که على(رضی الله عنه) را لعن مى کرد. بدون تأمل او را ثقه مى خواند([123]).!



سؤال 55: آیا صحیح است که سفیان ثورى ـ که از محدثین بزرگ ما است ـ از آوردن فضائل و مناقب حضرت على(رضی الله عنه) کراهت داشته و ناراحت مى شد؟

ذهبى آورده است: «عن سفیان قال: ترکتنی الروافض، وأنا أبغض أن أذکر فضائل علی(رضی الله عنه)»([124]).

یعنى شیعه در حالى مرا رها کردند که نقل فضائل على(رضی الله عنه) را مبغوض مى دارم.

راستى مگر امام ذهبى از صحابه کرام پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نقل نکرده که علامت منافقان بغض على(رضی الله عنه) است؟

ما کنّا نعرف المنافقین الا ببغض علی(رضی الله عنه)([125]).

آیا کسى که این چنین باشد مى توان به احادیث و نقل او اعتماد کرد و او را هم طراز ابوبکر و عمر خواند؟ کان الثوری عندنا امام الناس وکان فی زمانه کأبی بکر وعمر فى زمانهما([126]).

مگر اینکه خود جناب ابوبکر و عمر(رضى الله عنهما) نیز چنین روحیه اى داشته، و در برخورد با على(رضی الله عنه) اینگونه بودند؟



سؤال 56: آیا صحیح است که اجماع مسلمین بر این است که فاطمه زهرا ـ رضى الله عنها ـ سید و سرور زنان جهان است و احدى در فضیلت به ایشان نمى رسد، خواه حضرت عائشه و یا غیر او؟ و براین معنا دوست و دشمن ـ اهل بیت ـ اتفاق نظر دارند. چنانچه ابوبکر بن داود و مالک و ابن ابی الحدید و دیگران این را گفته اند.([127]) بنابراین، چرا نسبت به عائشه این همه بزرگ نمائى مى شود؟ و چرا آنقدرى که در خطبه هاى جمعه، و در کتابهاى ما از عائشه ـ رضى الله عنها ـ اسم برده مى شود، سخنى از سیده نساء العالمین (سرور زنان جهانیان) به زبان نمى آوریم؟

....................................................

78] . الفصول المهمه: 30 ـ مستدرک حاکم 3: 483.
[79] . ازاله الخفاء «دهلوى» 2: 251 ـ کفایه الطالب: 407، شرح عینیه (آلوسى) 15 ـ المجدى (ابن صوفی): 11، تاریخ بناکتی: 98 ـ نور الابصار: 76.
[80] . الاستیعاب 3: 1097.
[81] . شواهد التنزیل 2: 190.
[82] . سیر اعلام النبلاء 19: 328. «ذکر ابوحامد فی کتابه سر العالمین و کشف ما فی الدارین، فقال: فی حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه: ان عمر قال لعلی: بخ بخ. أصبحت مولى کل مؤمن، قال ابوحامد: هذا تسلیم ورضى ثم بعد هذا غلب الهوى حباً للریاسه، وعقد البنود وأمر الخلافه ونهیها، فحملهم على الخلاف فنبذوه وراء ظهورهم، واشتروا به ثمناً قلیلا فبئس ما یشترون.».
[83] . تاریخ طبرى 1: 537. مسند زید ح 973. ـ سنن ابن ماجه 1: 4 - مستدرک حاکم 3: 44 ـ ولى حاکم حدیثى را از حضرت على(رضی الله عنه) درباره صدیق بودن ابوبکر آورده، که ذهبى آن را منکر ـ ضعیف ـ دانسته است. ج 3: 62 ـ و در شرح نهج 13: 228: لا یقولها غیرى، و در الاصابه 7: 293. پیامبر فرمود: هو الصدیق الاکبر و هو فاروق هذه الامه.
[84] . عمده القاری 16: 207 ـ نگا: فتح البارى 7: 83 ـ ارشاد السارى 6: 141 ـ وفیات الاعیان 1: 77.
[85] . تهذیب الکمال 13: 266 ـ تهذیب التهذیب 7: 281.
[86] . سیر اعلام النبلاء 3: 489. ذهبى درباره ابن شداد مى گوید: ولد زمن النبى و کان ثقه شیعیاً، یعنى در زمان پیامبر به دنیا آمده و جزء شیعیان است، یعنى صحابى و شیعه است. سیر اعلام النبلا 3 : 488.
[87] . معجم البلدان 3: 191.
[88] . امام مالک درباره مغیره بن شعبه مى گوید: کان نکّاحاً للنساء وکان یقول: صاحب الواحده ان حاضت حاض معها وان مرضت مرض معها و صاحب الثنتین بین نارین یشتعلان فکان ینکح اربعا ویطلقهن جمیعا وقال غیره: تزوج ثمانین امراه. وقیل ثلاث مائه امراه. وقیل أحصن بألف امراه، البدایه والنهایه 5: 293. وابوالفرج اصبهانى از او به عنوان زناکار تعبیر مى کند. الاغانى 14: 142.
مدائنى مى گوید: او در جاهلیت زناکارترین افراد بوده و پس از اسلام نیز آثار آن بر او مانده و در دوران استاندارى بصره این عمل زشت از او ظاهر شد.
شرح ابن ابى الحدید 12: 239. ذهبى مى گوید: کان المغیره ینال فى خطبته من على و أقام خطباء ینالون منه. یعنى مغیره در سخنرانى خود به حضرت على دشنام مى داد و سخنرانها را نیز به سب و دشنام على وادار مى کرد.
سیر اعلام النبلاء 3: 31.
[89] . الاغانی 17: 138.
[90] . مسند احمد 10: 228 ح 26810.
[91] . المجروحین 1: 258 ـ وقال الکعبى (المتوفی 319) فى قبول الاخبار «لم یرو لعلی فضیله قط وکان مروانیاً» 1: 269.
[92] . تاریخ مدینه دمشق 42: 227.
[93] . قبول الاخبار 1: 269.
[94] . سیر اعلام النبلاء (الخلفاء) 236 ـ الترمذی ج 3717 الاستیعاب 3: 46.
[95] . فتح الملک العلی: 20.
[96] . بخارى ـ مناقب عثمان ـ فتح البارى 7: 46: حدثنى محمد بن حاثم... عن ابن عمر: کنا فى زمن النبى ـ صلى الله علیه و سلّم ـ لانعدل بأبى بکر احداً ثم عمر ثم عثمان. ثم نترک أصحاب النبى ـ صلى الله علیه و سلّم ـ لا نفاضل بینهم.
[97] . براى اثبات ادعاى خود به سخن عبداللّه بن عمر استناد مى کند ولى این سخن را علماء اهل سنت مردود دانسته و ابن عبدالبر با صراحت مى گوید: لأن القائل بذلک قد قال بخلاف ما اجتمع علیه اهل السنه من السلف والخلف من أهل الفقه والأثر أن علیا أفضل الناس بعد عثمان «وهذا ما لم یختلفوا فیه وانّما اختلفوا فى تفضیل علىّ وعثمان واختلف السلف أیضا فى تفضیل على وأبى بکر، وفى اجماع الجمیع الذى وصفنا دلیل على أن حدیث ابن عمر وَهْمٌ وغلط وانه لایصح معناه، واِن کان إسناده صحیحاً.» استیعاب 3: 1119. امام على بن جعد بغدادى متولد 134 هـ. در اعتراض به نظر عبدالله بن عمر مى گوید: این بچه را ببینید او طلاق گفتن را یاد ندارد. چگونه گنده گوئى کرده و مى گوید: ما کنا نفاضل، سیر اعلام النبلاء 10: 463.
[98] . یحیى بن معین ایشان را طرفداران حکومت عثمان مى خواند که در عثمان غلو کرده و از حضرت على(رضی الله عنه) تنقیص مى کند، و ایشان انسانهاى نکوهیده اند «انکر رأى قوم وهم العثمانیه الذین یغالون فى حبّ عثمان وینتقصون علیا ولاشک فى أن من اقتصر على ذلک ولم یعرف لعلی فضله فهو مذموم. فتح الباری 7: 20.
[99] . نمونه از حذف خلافت حضرت على(رضی الله عنه).
قال فى الأوسط: حدثنا عبداللّه... عن ابن شهاب، قال: عاش ابوبکر بعد أن استخلف سنتین وأشهراً. وعمر عشر سنین حجها کلها. وعثمان اثنتى عشره سنه حجها کلها الإسنتین ومعاویه عشرین سنه اِلا أشهراً، حج حجتین ویزید ثلاث سنوات وأشهراً و عبدالملک بعد الجماعه بضع عشر سنه اِلاّ أشهراً. حج حجه والولید عشر سنین الا أشهراً حج حجه. 1: 110. ولى اشاره به حکومت حضرت على(رضی الله عنه) و مدت آن نکرد.
نمونه تعبیر «فتنه» از حکومت حضرت على(رضی الله عنه):
ولی ابوبکر سنتین وسته أشهر، وولى عمر عشر سنین وسته اشهر، وثمانیه عشر یوماً وولى عثمان ثنتی عشره سنه غیر اثنی عشر یوماً و کانت الفتنه خمس سنین و ولی معاویه عشرین سنه وولی یزید بن معاویه ثلاث سنین وأشهر سماه قتاده وکانت فتنه ابن الزبیر ثمان سنین وولی عبدالملک بن مروان أربع عشر سنه وولی الولید تسع سنین، الاوسط 1: 195 رقم 324 ونمونه دیگر را نیز به نقل از عمر بن سعید آورده و نام حکومت حضرت على(رضی الله عنه)را نیز حذف مى کند. الاوسط 1: 218.
[100] . سنن ابى داود 4: 211.
[101] . شرح ابن ابى الحدید 6: 7 الامامه و السیاسه.: 6
[102] . ائمه الفقه التسعه: 208... أکان علی یقیم الحدود ویأخذ الصدقه ویقسمها بلاحق وجب له؟ اعوذ باللّه من هذه المقاله، بل هو خلیفه رضیه اصحاب رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـوصلّوا خلفه وغزوا معه وجاهدوا وحجوا وکانوا یسمونه امیرالمؤمنین راضین بذلک، غیر منکرین فنحن لهم تبع..
[103] . طبقات الحنابله 1: 45.
[104] . السنه حلال: 235 ـ سألتُ أبی عن قوم یقولون: إن علیاً لیس بخلیفه. قال: هذا قول سوء ردی.
[105] . فتح الباری 7: 89. الاصابه 2: 508 (عن احمد: لم ینقل لاحد من الصحابه ما نقل لعلى و قال غیره 6 و کان سبب ذلک بغض بنى امیه له، فکان کل من کان عنده علم من شیىء من مناقبه من الصحابه یثبته و کلما ارادوا اخماده و هدّدوا من حدّث بمناقبه لایزداوا الا انتشاراً.
[106] . شواهد التنزیل: 24، ح 5.
[107] . الفقه على المذاهب الاربعه 4: 75 ـ روح المعانی.
[108] . المعارف: 580.
[109] . أنساب الاشراف 2: 156 ح 169.
[110] . تاریخ مدینه دمشق 3: 174 ـ المعارف: 137، او جزء هیئت امناء خلیفه ثانى بر بیت المال بود.
[111] . مآثر الانافه 1: 101 : المعجم الکبیر 3: 43 ـ لسان المیزان 3: 1683 ـ موسوعه اطراف الحدیث 3: 148.
[112] . تهذیب الکمال 14: 75.
[113] . شرح التجرید قوشچى: 327 «أیکم یبایعنى ویوارزنی، یکون أخی ووصیى و خلیفتى من بعدی.
[114] . السیره الحلبیه 1:286 «انت أخی و وزیرى و وصیی و وارثی و خلیفتى من بعدى».
[115] . البدایه والنهایه 3: 38 «فأیکم یوازرنی على هذا الأمر على أن یکون أخی، وکذا وکذا.
[116] . الصواعق المحرقه: 64: «انه حدیث صحیح لامریه فیه. وقد أخرجه جماعه کالترمذى والنسائى و احمد، وطرقه کثیره جداً، ومن ثم رواه سته عشر صحابیّاً، وفی روایه أحمد أنه سمعه من النبى ثلاثون صحابیاً وشهدوا به لعلی لما توزع أیام خلافته، وکثیراً من أسانیدها صحاح و حسان، ولا إلتفات لمن قدح فی صحته.
[117] . تذکره الحفاظ 3: 231 ـ أما حدیث «من کنت مولاه» فله طرق جیده وقد أفردت ذلک ایضاً.
[118] . سیر اعلام النبلاء ج 14 ص 277، «جمع الطبری طرق حدیث غدیر خم، فی أربعه أجزاء، رأیت شطره فبهرنی سعه روایاته، وجزمت بوقوع ذلک.
[119] . سیر اعلام النبلاء 8: 335، هذا حدیث حسن عال جداً ومتنه فمتواتر. به همین مضمون درج 14: 207 شرح ابن أبی الحدید آمده است.
[120] . اسنى المطالب: 47 «تواتر عن امیر المؤمنین وهو متواتر أیضاً عن النبى ـ صلى الله علیه و سلّم ـ، رواه الجم الغفیر ولا عبره بمن حاول تضعیفه ممن لا اطلاع له فی هذا العلم.
[121] . الاستیعاب 2: 373 «حدیث المواخاه وروایه خیبر والغدیر هذه کلها آثار ثابته.
[122] . سیر اعلام النبلاء 14: 132 «لم یکن أحد فى رأس الثلاث مئه احفظ من النسائى، هو احذق بالحدیث و علله ورجاله من مسلم و من أبى داود و من أبى عیسى و هو جار فی مضمار البخارى وأبى زرعه إلا أن فیه قلیل تشیع وانحراف عن خصوم الإمام علی، کمعاویه وعمرو واللّه یسامحه.
[123] . العبر 1: 185 ـ میزان الاعتدال 1: 476 ـ سیر اعلام النبلاء 7: 80 تهذیب الکمال 4: 233.
[124] . سیر اعلام النبلاء 7: 253 ـ حلیه الاولیاء 7: 27.
[125] . سیر اعلام النبلاء، (الخلفاء) 236.
[126] . سیر اعلام النبلاء 7: 239.
[127] . شرح نهج البلاغه 20: ص 17 «کیف تکون عائشه او غیرها فى منزله فاطمه، وقد اجمع المسلمون کلهم من یحبها ومن لا یحبها منهم: أنها سیده نساء العالمین، ابوبکر بن داود مى گوید: لا اُفضِّل ببضعه من رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـأحداً. إرشاد الساری 6: 10، غالیه المواعظ 1: 270، تاریخ الخمیس 1: 265، الروض الانف 1: 160.
[128] . سیر اعلام النبلاء 2 ـ 143 و 187 ـ صحیح بخارى 2: ـ کتاب الهبه: 89 ـ المعجم الکبیر 23: 50 ح 132 ـ مقدمه فتح الباری: 282 ـ فتح الباری 9: 309 ـ تحفه الأحوذی 10: 255.