مقالات » معاویه » لعن حضرت علی علیه السلام توسط معاویه
نام مقاله: لعن حضرت علی علیه السلام توسط معاویه
مؤلف: ولی عصر
نوع: عمومي
تاریخ: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1391
دانلود مستقيم ()


قال : فمزّق الناس قمیصا کان علیه شقائق حتى وتروه وأجلسوه وحذراً علیه منه، وقال رأیت کفاً خرجت من القبر قبر رسول اللّه صلّى اللّه علیه وآله وهو یقول: کذبت یا عدوّ اللّه کذبت یا کافر، مراراً.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ، ج4 ، ص 356 و ینابیع الموده ،‌ ج2 ،‌ ص372 ، به نقل از أبی الحسن یحیى در کتاب أخبار المدینه .
حارث بن حکم بن عاص ( فرزند مطیره) در روز جمعه بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ایستاده و گفت : رسول خدا علی بن ابی طالب را به کار گمارد با این که می دانست او خیانت کار است ؛ اما دخترش فاطمه واسطه او برای این کار شد .
داوود بن قیس نیز در مسجد رسول خدا بود : پس به او اشاره کرد که ساکت باش .
اما مردم پیراهنی را که بر تن او (خالد بن ولید) بود پاره کردند تا اینکه او را لخت کرده و نشاندند اما بر وی نگران بودند ؛ پس دستی از قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون آمده و می گفت : ای دشمن خدا دروغ گفتی ای کافر و چندین بار این کلام را تکرار کرد .
تهمت ارتداد به امیر المؤمنین علیه السلام:
ابن أبی الحدید شافعی در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسکافی می‌نویسد :
أن معاویه وضع قوما من الصحابه وقوما من التابعین على روایه أخبار قبیحه فی علی علیه السلام ، تقتضی الطعن فیه والبراءه منه ، وجعل لهم على ذلک جعلا یرغب فی مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هریره وعمرو بن العاص والمغیره بن شعبه ، ومن التابعین عروه بن الزبیر .
معاویه ، گروهی از صحابه و تابعین را گماشت تا روایات و احادیث دروغینی که بیانگر نقض و بیزاری جستن از علی (علیه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتی هم برای آنان مقرر کرد که از این افراد ابوهریره ، عمروعاص ،‌ مغیره بن شعبه ، از اصحاب و عروه بن زبیر از تابعان می باشد .
بعد در ادامه می‌نویسد :
روى الزهری أن عروه بن الزبیر حدثه ، قال : حدثتنی عائشه قالت : کنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : یا عائشه ، إن هذین یموتان على غیر ملتی أو قال دینی .
زهری روایت کرده است که عروه بن زبیر برای او نقل کرد که عایشه به من گفت : من پیش رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علی علیه السلام وارد شد . رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : \" ای عایشه ! این دو نفر در حالی از دنیا می‌رود که بر غیر ملت و یا دین من هستند \" .
عباس و علی (علیه السلام) از اهل آتش هستند !
ابن أبی الحدید شافعی می‌نویسد :
وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : کان عند الزهری حدیثان عن عروه عن عائشه فی علی علیه السلام ، فسألته عنهما یوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحدیثهما ! الله أعلم بهما ، إنی لأتهمهما فی بنی هاشم . قال : فأما الحدیث الأول ، فقد ذکرناه ، وأما الحدیث الثانی فهو أن عروه زعم أن عائشه حدثته ، قالت : کنت عند النبی صلى الله علیه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( یا عائشه ، إن سرک أن تنظری إلى رجلین من أهل النار فانظری إلى هذین قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلی بن أبی طالب .
عبد الرزاق از معمر نقل کرده است که گفت : نزد زهری دو حدیث به نقل از عروه و از عایشه در باره علی وجود داشت ، و لذا من از وی در باره آن دو حدیث سؤال کردم ، گفت : با این دو حدیث و راویان آن چه کار بکنم ، خدا از آن دو نفر آگاه‌تر است ، من رابطه این دو نفر را با به بنی هاشم خوب نمی‌دانم .
اما حدیث اول که گذشت (روایت قبلی) و اما حدیث دوم این است که : عروه می‌گوید : از عایشه شنیدم که گفت : نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم ، فرمود : ای عایشه ! اگر دوست داری دو نفر از اهل آتش را ببینی ، پس به این دو نفر بنگر ، نگاه کردم دیدم عباس و علی وارد شدند .
علی (علیه السلام) سبب بروز فاجعه در مدینه :
ابن أبی الحدید به نقل از استادش ابوجعفر اسکافی می‌نویسد :
لما قدم أبو هریره العراق مع معاویه عام الجماعه ، جاء إلى مسجد الکوفه ، فلما رأى کثره من استقبله من الناس جثا على رکبتیه ، ثم ضرب صلعته مرارا ، وقال : یا أهل العراق ، أتزعمون أنى أکذب على الله وعلى رسوله ، وأحرق نفسی بالنار ! والله لقد سمعت رسول الله صلى الله علیه وآله یقول : ( إن لکل نبی حرما ، وإن حرمی بالمدینه ، ما بین عیر إلى ثور ، فمن أحدث فیها حدثا فعلیه لعنه الله والملائکه والناس أجمعین ) ، وأشهد بالله أن علیا أحدث فیها : فلما بلغ معاویه قوله أجازه وأکرمه وولاه إماره المدینه .
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص67 .
وقتی ابو هریره در سال خشکسالی همراه با معاویه به عراق آمد ، به مسجد کوفه آمده و وقتی که جمعیت زیاد استقبال کننده از خویش را دید ، دوزانو نشسته و سپس چند بار دست بر سر کچل خویش کشیده و گفت : ای اهل عراق ؛ آیا گمان دارید که من به خدا و رسول خدا دروغ می بندم و خود را با آتش می سوزانم ؟ قسم به خدا از رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم شنیدم که می گفت : هر پیامبری حرمی دارد و حرم من مدینه است ؛ از بین منطقه عیر تا ثور ؛ پس هرکس که در آن سبب بروز فاجعه شود لعنت خداوند ملائکه و همه مردمان بر او باد ؛ و خدا را شاهد می گیرم که علی در مدینه سبب بروز فاجعه شده است !!!
وقتی که این خبر به معاویه رسید ، او را جایزه داده و گرامی داشته و او را حاکم بر مدینه قرار داد .
چهار صد هزار درهم جایزه جعل حدیث در مذمت امیر المؤمنین علیه السلام:
ابن أبی الحدید به نقل از استادش ابوجعفر اسکافی می‌نویسد :
أن معاویه بذل لسمره بن جندب مائه ألف درهم حتى یروی أن هذه الآیه نزلت فی علی ( ع ) ( ومن الناس من یعجبک قوله فی الحیاه الدنیا ویشهد الله علیما فی قلبه وهو ألد الخصام . وإذا تولى سعى فی الارض لیفسد فیها ویهلک الحرث والنسل والله لا یحب الفساد ) . وأن الآیه الثانیه نزلت فی ابن ملجم وهی قوله تعالى : ( ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاه الله ) فلم یقبل ، فبذل له مائتی ألف درهم ، فلم یقبل ، فبذل له أربعمائه ألف درهم فقبل .
إستجاب لمعاویه جمع من الصحابه والتابعین ، فأصابوا من دنیا معاویه العریضه . وخالفه آخرون ، فأصابهم التشرید والتقتیل ، ووقعت بین الطرفین معارک ضاریه کانت نتائجها آلاف الاحادیث الموضوعه التی ورثناها الیوم من جانب ، ومن جانب آخر آلاف الضحایا البریئه من خیار المسلمین . وکان سمره هذا ممن امتثل أوامر معاویه ، فأصاب الامره فی البصره فأسرف فی قتل من خالفه
شرح نهج البلاغه ،‌ ج4 ، ص 73 .
معاویه به سمره بن جندب صد هزار درهم داد تا اینکه روایتی جعل کند که این آیه که « ومن الناس من یعجبک قوله ...» در مورد علی نازل شده است و نیز آیه « ومن الناس من یشری نفسه ...» در مورد ابن ملجم ؛ اما او قبول نکرد ؛ پس چهارصد هزار درهم دیگر به او داد و او قبول کرد .
عده ای از مهاجرین و انصار ، به در خواست معاویه پاسخ مثبت دادند و از دنیای بزرگ معاویه بهره مند شدند ؛ اما عده ای دیگر با او مخالفت کردند ، و دچار تبیعد و کشتار شدند ؛ و بین دو گروه درگیری های سختی درگرفت که نتیجه آن از یک سو هزاران روایت جعلی بود که ما آن ها را به ارث برده ایم ؛ و از سوی دیگر هزاران قربانی بی گناه از خوبان مسلمانان ؛ این سمره که در مورد او گفتیم از کسانی بود که دستور معاویه را اطاعت کرد ، پس به حکومت بصره رسیده و در کشتن مخالفینش خونریزی بسیار کرد .
نزول آیه «تولی کبره» در مذمت علی (علیه السلام)
عن الزهری قال کنت عند الولید بن عبدالملک فتلا هذه الآیه والذی تولى کبره منهم له عذاب عظیم قال نزلت فی علی بن أبی طالب کرم الله وجهه قال الزهری أصلح الله الأمیر لیس کذا أخبرنی عروه عن عائشه رضی الله تعالى عنها قال وکیف أخبرک قال أخبرنی عروه عن عائشه رضی الله تعالى عنها أنها نزلت فی عبدالله بن أبی سلول المنافق .
حلیه الأولیاء ، ابونعیم اصفهانی ، ترجمه زهری ، ج3 ، ص369 .
از زهری روایت شده است که گفت : نزد ولید بن عبد الملک بودم ؛ پس این آیه را خواند که « والذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم » گفت : این آیه در مورد علی نازل شده است ؛ زهری گفت : خداوند گره از کار امیر بگشاید ؛ اینچنین نیست ؛ عروه در این زمینه از عایشه برای من روایت کرده است ؛ ولید گفت : چه گفته است ؟ پاسخ داد : او گفته است که در مورد عبد الله بن أبی سلول منافق نازل شده است .
کشتن هر کودکی که نامش علی باشد :
دشمنی با امیر المؤمنین علیه السلام تا جایی ادامه یافت که نامگذاری به نام آن حضرت در جامعه ممنوع شد و هر کس نامش علی بود ، کشته می‌شد . مزی در تهذیب الکمال و ذهبی در سیر اعلام النبلاء می‌نویسند :
وقال سلمه بن شبیب سمعت أبا عبد الرحمن المقرئ یقول کانت بنو أمیه إذا سمعوا بمولود اسمه علی قتلوه فبلغ ذلک رباحا فقال هو علی وکان یغضب من علی ویجرح على من سماه به .
تهذیب الکمال ، ج20 ،‌ص 429 ، ترجمه علی بن رباح و سیر أعلام النبلاء ، ج5 ، ص102 و ج7 ، ص412 .
بنی امیه وقتی می شنیدند که نوزادی نامش علی است او را می کشتند ؛ این خبر به رباح رسید ؛ که نام او علی بود ؛ اما از نام علی بدش می آمد و کسی را که او را به این نام صدا می زد زخمی می کرد .
این سنت زشت تا جایی ادامه یافت که هر کس نامش «علی» بود ، از نامش خجالت می‌کشید . ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان می‌نویسد :
علی بن الجهم السلمی: ... مشهوراً بالنصب کثیراً الحط على علی وأهل البیت وقیل أنه کان یلعن أباه لم سماه علیاً .
لسان المیزان ، ج4 ، ص 210 .
علی بن جهم سلمی : ... مشهور به دشمنی با اهل بیت است ؛ و بسیار بر علی و اهل بیت خورده می گرفت ؛ و پدر خودش را نفرین می کرد که چرا او را علی نامگذاری کرده است .
کشتن و زندانی کردن شیعیان در تمامی شهرها :
ابن أبی الحدید شافعی در شرح نهج البلاغه می‌نویسد :
أنّ أبا جعفر محمد بن على الباقر علیه السلام قال لبعض أصحابه: یا فلان! ما لقینا من ظلم قریش إیّانا وتظاهرهم علینا، وما لقی شیعتنا ومحبّونا من الناس ... فقتلت شیعتنا بکلّ بلده، وقطعت الأیدى والأرجل على الظنّه، وکان من یذکر بحبّنا والانقطاع إلینا، سُجن، أو نُهب ماله، أو هُدمت داره.
شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص43 .
ابو جعفر محمد بن علی باقر ( امام محمد باقر) علیه السلام به یکی از یاران خویش فرمودند : ای فلانی ؛ ما از ظلم قریش نسبت به خودمان و دشمنی ایشان با ما چه ها کشیدیم ! و شیعیان ما و دوست داران ما در بین مردم نیز چه ها کشیده اند ! ... پس شیعیان ما را در هر شهری کشتند ؛ و دست ها و پاها را به خاطر اتهام ( به شیعه بودن ) قطع کردند . و هر کس که مشهور به دوست داشتن ما و ارتباط با ما بود زندانی می شد و یا مال او به غارت می رفت و یا خانه اش ویران می گشت .
و نیز ابن أبی الحدید می‌نویسد :
کتب معاویه نسخه واحده الى عماله بعد عام المجاعه أن برئت الذمه ممن روى شیئا من فضل ابى تراب واهل بیته فقامت الخطباء فی کل کوره وعلى کل منبر یلعنون علیا ویبرءون منه ویقعون فیه وفی أهل بیته وکان أشدّ الناس بلاء حینئذ أهل الکوفه؛ لکثره من بها من شیعه على علیه السلام، فاستعمل علیهم زیاد بن سمیّه وضمّ إلیه البصره فکان یتتبّع الشیعه وهو بهم عارف لأنّه کان منهم أیّام على علیه السلام، فقتلهم تحت کلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأیدى والأرجل، وسمل العیون، وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم یبق بها معروف منهم.
شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص 44 و النصایح الکافیه ، محمد بن عقیل ، ص 72 .
معاویه بعد از سال خشکسالی ، نامه ای به یکی از کارگزاران خویش نوشت که هرکس که چیزی از فضیلت های ابو تراب ( امیر مومنان علی علیه السلام ) و خاندان او را نقل کند ، در مقابل او هیچ گونه مسئولیتی شما را تهدید نمی کند ( هرچه با وی کردید جایز است ) ؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبری علی را لعن کرده واز او بیزای می جستند و به او و اهل بیت او دشنام می دادند ؛ و بیچاره ترین مردمان در آن زمان مردم کوفه بودند ؛ زیرا شیعه علی علیه السلام در آن شهر زیاد بود ؛ پس معاویه زیاد بن سمیه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نیز تحت امر او قرار داد ؛ او به دنبال شیعیان می گشت – او شیعیان را می شناخت ، زیرا در زمان خلافت علی علیه السلام از طرفداران او بود – پس ایشان را حتی در زیر هر سنگ و کلوخی پیدا کرده و می کشت ؛ و یا تهدید می کرد ؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور می نمود ؛ و ایشان را بر تنه های درخت خرما به دار می کشید ؛ و یا از عراق بیرون می کرد ؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند .

سزای مقاومت کنندگان در برابر ناسزاگویی به امیر المؤمنین علیه السلام :
در دوران بنی امیه ، نه تنها خود آن‌ها امیر المؤمنین علیه السلام را در منابر و خطبه‌های نماز جمعه لعن می‌کردند ؛ بلکه حتی اگر کسی از این کار امتناع می کرد و به امیر المؤمنین ناسزا نمی‌گفت ، او را مورد اذیت و آزار قرار می‌دادند ؛ تا جایی که در بسیاری جان وی را نیز می‌گرفتند .
کشتن نسائی به خاطر نقل فضائل امیر المؤمنین علیه السلام :
نسائی ، از برجسته‌ترین علما و محدثین اهل تسنن است که کتاب «سنن» وی یکی از صحاح سته اهل سنت به شمار می‌رود . مزی در ترجمه وی می‌گوید :
أحد الأئمّه المبرزین والحفّاظ المتقنین والأعلام المشهورین.
تهذیب الکمال ، ج1 ، ص329 .
او یکی از پیشوایان برجسته و حافظان استوار و بزرگان مشهور بود .
و ابن کثیر در باره او می‌گوید :
الإمام فی عصره ، والمقدم على أضرابه وأشکاله وفضلاء دهره ، رحل إلى الآفاق.
البدایه والنهایه ، ج11 ، ص123 .
پیشوای زمان خویش ، و کسی که بر همشغلان و همنظران و بزرگان زمان خویش پیشی گرفت ؛ و به شهر های مختلف مسافرت کرد .
وی کتابی دارد به نام خصائص امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام) که در آن فضائل امیر المؤمنین علیه السلام را نقل کرده است . انگیزه وی از تألیف این کتاب این بوده است که وقتی وی وارد دمشق شد ، دید که مردم از علی (علیه السلام) متنفر هستند و از آن حضرت بدگویی می‌کنند ، شروع به نوشتن این کتاب کرد ؛ چنانچه ابن کثیر سلفی می‌نویسد :
وأنه إنما صنف الخصائص فی فضل علی وأهل البیت ، لأنه رأى أهل دمشق حین قدمها فی سنه ثنتین وثلاثمائه عندهم نفره من علی .
البدایه‌ والنهایه ، ج11 ، ص141 .
او کتاب خصائص را در برتری علی و اهل بیت او نوشت ؛ زیرا او مردمان دمشق را در سال 302 دید که از علی نفرت دارند .
اما از آن جایی که مردم دمشق به پیروی از همان سنتی که معاویه پایه گذارش بود ، به بدگویی از امیر المؤمنین علیه السلام خو گرفته و با تنفر از آن حضرت بزرگ شده بودند ، نتوانستند تحمل کنند که کسی در فضائل آن حضرت کتابی بنویسد ؛ اما در آن اثری از فضائل معاویه دیده نشود ؛ از این رو از نسائی خواستند که در فضائل معاویه نیز کتابی بنویسد ؛ اما وقتی با مقاومت نسائی روبرو شدند ، چنان او را کتک زدند که از دنیا رفت .
علامه ابن جوزی و بسیار دیگر از بزرگان اهل تسنن در سبب کشته شدن نسائی می‌گوید :
إنّ النسائی خرج من مصر فی آخر عمره إلى دمشق ، فسئل بها عن معاویه وما جاء فی فضائله ! فقال : لا یرضى رأسا برأس حتى یفضل ! فما زالوا یدفعون فی خصیتیه حتى أخرج من المسجد وحمل إلى الرمله أو مکه فتوفی بها .
المنتظم ، ج6 ، ص131 و تذکره الحفاظ ، ذهبی ، ج2 ، ص700 و سیر أعلام النبلاء ، ذهبی ، ج14 ، ص132 و تهذیب الکمال ، مزی ، ج 1 ، ص132 و ... .
نسایی در آخر عمر خویش از مصر به دمشق رفت ؛ پس در آنجا از او در مورد معاویه و فضیلت های او سوال کردند ؛ پس گفت : آیا به این که او را هم شان علی دانستید راضی نشدید ، حال می خواهید او را از علی برتر کنید ؟
پس آنقدر به بیضه او زدند تا او را از مسجد بیرون کردند ؛ او را به رمله یا مکه بردند و در آنجا از دنیا رفت .
و ابن کثیر می‌گوید :
ودخل دمشق فسأله أهلها أن یحدّثهم بشئ من فضائل معاویه ، فقال : أما یکفی معاویه أن یذهب رأسا برأس حتى یروى له فضائل ! فقاموا إلیه فجعلوا یطعنون فی خصیتیه حتى أخرج من المسجد .
البدایه والنهایه ، ابن کثیر ، ج11 ، ص 140 .
او به دمشق رفت ؛ پس اهل شام از او خواستند که در مورد فضیلت های معاویه برای ایشان سخن گوید ؛ گفت : آیا برای معاویه بس نبود که همسنگ علی شد ؟ حال می خواهد برای او فضیلت نیز نقل کنند ؟ پس به او هجوم آورده آن قدر به بیضه او زدند تا از مسجد بیرونش کردند .
قطع گردن ظهیر الدین اردبیلی به خاطر عدم اعتقاد به وجوب مدح صحابه :
>ابن عماد حنبلی در شذرات الذهب می‌نویسد :
ظهیر الدین الأردبیلی الحنفی الشهیر بالقاضی زاده ... کان عالماً کاملاً صاحب محاوره ووقار وهیبه وفصاحت و کانت له معرفه بالعلوم خصوصاً الأنشاء والشعر و کان یکتب الخط الحسن ... قال أن مدح الصحابه علی المنبر لیس بفرض ولا یخل بالخطبه فقبض علیه مع أحمد باشا الوزیر یوم الخمیس عشری ربیع الثانی و قطع (قطعت) رأس صاحب الترجمه [ظهیر الدین ] وعلق (علقت) علی باب زویله بالقاهره .
شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، أبی الفلاح عبد الحی بن العماد الحنبلی ، المجلد الرابع ، جزء 8 ، ص173 ، دار الکتب العلمیه ، بیروت .
ظهیر الدین اردبیلی حنفی مشهور به قاضی زاده ... او عالم کامل و صاحب سخن و وقار و هیبت و فصاحت بود و با علوم مخصوصا انشا و شعر آشنایی داشت و خطش نیکو بود ...
او گفت که ستایش کردن از صحابه بر روی منبر ( جمعه ) واجب نیست و نگفتن آن به خطبه صدمه ای نمی زند ؛ پس او را در روز پنجشنبه دهم ربیع الثانی با احمد باشای وزیر گرفتند ؛ و دست او را قطع کرده و بر باب زویله قاهره آویزان کردند .
شلاق زدن ابن أبی لیلی :
ذهبی در سیر اعلام النبلاء می‌نویسد :
روی عن أبی حصین ، أن الحجاج استعمل عبد الرحمن بن أبی لیلى على القضاء ثم عزله ، ثم ضربه لیسب أبا تراب رضی الله عنه ، وکان قد شهد النهروان مع علی .
سیر اعلام النبلاء ، ج4 ، ص267 .
از ابو حصین نقل شده است که گفت : حجاج بن عبد الرحمن بن أبی لیلی را که از همراهان و شرکت کنندگان در جنگ نهروان و در رکاب و از همراهان علی (علیه السلام) بود ، به عنوان قاضی منصوب کرد ، سپس عزلش نمود و او را می‌زد تا علی (علیه السلام) را سبّ کند .

مجلس را با لعن ابو تراب به پایان ببرد :
حدثنی جناده بن عمرو بن الجنید بن عبد الرحمن المری عن أبیه عن جده الجنید بن عبد الرحمن قال دخلت من حوران آخذ عطائی فصلیت الجمعه ثم خرجت إلى باب الدرج فإذا علیه شیخ یقال له أبو شیبه القاص یقص على الناس فرغب فرغبنا وخوف فبکینا فلما انقضى حدیثه قال اختموا مجلسنا بلعن أبی تراب فلعنوا أبا تراب علیه السلام .
فالتفت عن یمینی فقلت له فمن أبو تراب قال علی بن أبی طالب ابن عم رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) وزوج ابنته وأول الناس إسلاما وأبو الحسن والحسین
جنید بن عبد الرحمن می گوید : از حوران به شهر آمدم تا سهم خود را از بیت المال بگیرم ؛ پس نماز جمعه را خواندم ؛ سپس به سمت درب درج رفتم ؛ در آنجا پیرمردی مشهور به ابو شیبه قصه گو بود که برای مردم قصه تعریف می کرد ؛ او به آخرت دعوت نمود ، پس ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم و ما را از عذاب ترساند ؛ پس گریه کردیم ؛ وقتی که کلامش به پایان رسید گفت : مجلس را با لعن ابو تراب به پایان برید ؛ پس همگی ابو تراب را لعنت کردند !!!
پس من به کسی که در سمت راست من بود نظر کرده به و به او گفتم : ابو تراب کیست ؟ پاسخ داد : او علی بن ابی طالب پسر عموی رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) و شوهر دختر او و اولین کسی است که اسلام آورد و پدر حسن و حسین.
فقلت ما أصاب هذا القاص فقمت إلیه وکان ذا وفره فأخذت وفرته بیدی وجعلت ألطم وجهه وأنطح برأسه الحائط وصاح واجتمع أعوان المسجد فوضعوا ردائی فی رقبتی وساقونی حتى أدخلونی على هشام بن عبد الملک وأبو شیبه یقدمنی فصاح یا أمیر المؤمنین قاصک وقاص آبائک وأجدادک أتى إلیه الیوم أمر عظیم .
پس به او گفتم : این قصه گو سخن درستی نگفته است . پس به سمت او رفتم – او ریش پری داشت – پس ریش او را با دستم گرفته و به صورت او زدم و سرش را به دیوار کوبیدم ؛ پس فریاد کشید و یاران او از مسجد بیرون آمده گرد ما جمع شدند و لباس من را به گردنم انداخته و من را با زور می راندند ؛ تا اینکه من را به نزد هشام بن عبد الملک بردند در حالیکه ابو شیبه من را به جلو می برد . پس فریاد زد که ای امیر المومنین ؛ قصه گوی شما و پدران شما و اجداد شما امروز بر او مصیبت بزرگی وارد شده است !!!
قال من فعل بک هذا فالتفت إلى هشام وعنده أشراف الناس فقال أبو یحیى متى قدمت فقلت أمس وکنت على المصیر إلى أمیر المؤمنین فأدرکتنی الجمعه فصلیت وخرجت إلى باب الدرج فإذا هذا الشیخ قائم یقص فجلست إلیه فقرأ فسمعنا فرغب من رغب وخوف من خوف ودعا فأمنا وقال فی آخر کلامه اختموا مجلسنا بلعن أبی تراب فسألت من أبو تراب فقیل علی بن أبی طالب أول الناس إسلاما وابن عم رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) وأبو الحسن والحسین وزوج ابنه رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) فوالله یا أمیر المؤمنین لو ذکر هذا قرابه لک بمثل هذا الذکر ولعنه بمثل هذا اللعن لأحللت به الذی أحللت به فکیف لا أغضب لصهر رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) وزوج ابنته
هشام گفت : چه کسی با تو چنین کرده است ؟ پس من به هشام نظر کردم – در حالیکه بزرگان مردم در کنار او بودند – پس ابو یحیی به من گفت : کی آمدی ؟ گفتم دیروز ؛ و می خواستم به نزد امیر المومنین بیایم ؛ پس به نماز جمعه رسیدم ؛ نماز را خواندم و به سوی درب درج رفتم ؛ که این پیرمرد را دیدم که ایستاده داستان تعریف می کند ؛ پس نشستم و گوش فرا دادیم ؛ پس به آخرت دعوت نمود و ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم ؛ و از عذاب ترسانید و دعا کرد ؛ پس ما نیز آمین گفتیم ؛ اما در انتهای کلام خویش گفت : محلس خویش را با لعن ابو تراب پایان برید ؛ پس سوال کردم ابو تراب کیست ؟ گفتند : او علی بن ابی طالب اولین کسی است که اسلام آورد و پسر عموی رسول خدا و پدر حسن و حسین و شوهر دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است ؛ پس قسم به خدا که ای امیر المومنین اگر یکی از بستگان شما چنین فامیلی را در نزد شما یاد نماید و چنین او را لعن کند ، شما نیز برای آن شخص همین کار را جایز می دانستی ؛ پس چگونه برای داماد رسول خدا و شوهر دختر او خشمگین نشوم ؟
قال فقال هشام بئس ما صنع ثم عقد لی على السند ثم قال لبعض جلسائه مثل هذا لا یجاورنی ها هنا فیفسد علینا البلد فباعدته إلى السند فقال لنا بشر بن عبد الوهاب وهو ممثل على باب السند بیده الیمنى سیف وبیده الیسرى کیس یعطی منه ومات الجنید بالسند ... .
هشام گفت : چه بد کاری انجام داده است ! سپس برای من حکم امارت سند را نوشت ؛ سپس به یکی از نزدیکان خویش گفت : مثل این شخص نباید در این جا در نزدیکی ما باشد ؛ تا شهر را بر ضد ما خراب کند ، پس او را به سند فرستادم ؛ پس بشر بن عبد الوهاب که نماینده باب سند بود به ما گفت : که او ( جنید ) در دست راست خویش شمشیری می گرفت و در دست چپش کیسه ای پول که از آن به مردم می داد ؛ و در سند نیز از دنیا رفت .
تاریخ مدینه دمشق ، ج11 ، ص291 .
آب کشى جای نشستن کسی که حدیث طیر را نقل کرده بود :
First Page (1)    1  2  3  4  5  6  7    Last Page (7)