مقالات » امام علی علیه السلام و خلفا » امام علی علیه السلام و خلفا
نام مقاله: امام علی علیه السلام و خلفا
مؤلف:
نوع: عمومي
تاریخ: جمعه 25 اردیبهشت 1391
دانلود مستقيم ()


مقدمه ناشر
پس از رحلت جانسوز پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، امت اسلامى بر سر مسأله خلافت دچار اختلاف شدند. شیعیان معتقد بودند که پیامبراسلام در موارد متعددى بویژه غدیرخم، حضرت على(علیه السلام) را به عنوان جانشین بلافصل خود برگزیدند اما اهل سنت بر این باور بودند که حضرت فرد خاصى را براى چنین منصبى معین نفرموده اند.
به هر حال در سقیفه، عده اى پس از بحث و گفتگو خلیفه اى را براى مسلمانان انتخاب کردند، در حالى که در این جمع بسیارى از صحابه و نزدیکان پیامبر حضور نداشتند! و از آن پس کشمکش در جامعه اسلامى شدت گرفت. در این میان امیرمؤمنان على(علیه السلام) با اینکه در این مسأله خود را صاحب حق مى دانستند شیوه ویژه اى را در پیش گرفتند که هم وحدت امت اسلامى حفظ شود و هم حقایق بازگو شود.
حضرت على(علیه السلام) در دوران خلفاى سه گانه در پاره اى موارد به همکارى با آنان پرداختند و با مشاوره هاى مشفقانه براى حفظ مصالح مسلمین تلاش وافر نمودند و در موارد دیگر انتقادات سازنده اى به خلفا وارد نمودند و به آنان نصایح و راهکارهایى براى بناى تمدن اصیل اسلامى ارایه کردند.
کتاب حاضر پژوهشى است که روابط حضرت على(علیه السلام) را با خلفاى سه گانه تبیین کرده و با محور قرار دادن کتاب گرانسنگ نهج البلاغه به شبهاتى که در این زمینه وجود دارد پاسخ داده است. کارکرد و فایده این پویش مى تواند رهیافتى براى روابط امروز مسلمانان با یکدیگر باشد که در عین پافشارى بر اصول خود، روابط اجتماعى صمیمانه اى با پیروان مذاهب دیگر داشته باشند. مؤسسه
آموزشى ـ پژوهشى مذاهب از تلاش پدیدآورندگان این اثر ارزشمند، قدردانى نموده و سربلندى و رشد مسلمانان را از خداوند متعال خواستار است.
مدیریت انتشارات
مؤسسه آموزشى ـ پژوهشى
مذاهب اسلامى
پیشگفتار
نهج البلاغه یکى از بهترین، عمیق ترین و جذاب ترین کتاب هایى است که بشریت و بویژه مسلمانان در اختیار دارند. این کتاب مجموعه اى از خطبه ها، نامه ها و سخنان کوتاه امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى باشد که از چشمه زلال و شفاف علم و دانش خدادادى آن حضرت جوشیده است و چون رودى در جریان همواره تشنگان معرفت را سیراب مى کند و انسان را به سوى قله آزادى، معنویت و مشاهده جمال دل آراى یار رهنمون مى گرداند. نهج البلاغه در بردارنده اندیشه و رهنمودهاى «باب مدینه العلم النبى(صلى الله علیه وآله وسلم)» است و مى تواند در ابعاد اعتقادى، اخلاقى، تاریخى و سیاسى براى بشر امروز راهگشا باشد.
این کتاب شریف و مبارک، به وسیله سید بزرگ و وارسته، ادیب و فقیه نامور، مرحوم سید رضى(رحمه الله) جمع آورى شده است و تا کنون تنى چند از نویسندگان بزرگ مسلمان بر آن شرح هایى نوشته اند که مى تواند در فهم و شناخت بهتر آن مفید باشد.
نهج البلاغه داراى موضوعات گوناگونى است که حضرت على(علیه السلام) به مناسبت هاى مختلف در دوران حکومت خویش درباره توحید، نبوت، معاد، تقوا، جنگ ها، بسیج نیرو و... بیان فرموده است. یکى از موضوعاتى که در این کتاب شریف وجود دارد، بیانات آن حضرت در رابطه با خلفاى هم عصر ایشان است. امام على(علیه السلام)گاهى خلفا را در مشورت هایى راهنمایى فرموده و گاهى در شرایط خاص به کمک آنان شتافته و گاهى نیز از آنان انتقاد فرموده اند. داورى صحیح و به دور از تعصب، درباره رابطه امام(علیه السلام)با خلفا بستگى به در نظر گرفتن همه جوانب رفتار و گفتار آن حضرت دارد; متأسفانه برخى از نویسندگان تنها بخشى از رفتار و گفتار آن حضرت را در نظر گرفته و به قضاوت یک جانبه در این خصوص پرداخته اند که موجب ترسیم سیمایى ناقص و نارسا از ارتباط حضرت على(علیه السلام)با خلفا و خلافت شده است اما این نوشتار در پى آن است تا با بررسى جامع رفتار و گفتار آن حضرت شیوه ارتباط ایشان را با خلفا و همچنین دیدگاه امام را در رابطه با مسأله خلافت اسلامى و رابطه نص و بیعت بیان نماید. در همین راستا سعى نموده است تا رفتار و ارتباط امام على با خلفا به روایت از نهج البلاغه بررسى نماید; گرچه در دیگر منابع نیز چگونگى گفتار و رفتار آن حضرت گزارش شده است.
در این جا یادآورى این نکته لازم است که آنچه در این نوشتار آمده در راستاى تبیین دیدگاه امام على(علیه السلام) در رابطه با خلفا و خلافت اسلامى است، که به مناسبت هاى گوناگون توسط ایشان بیان شده است; چرا که دریافت این مطلب براى گروهى، موجب شبهه شده و در پاره اى از کتاب ها و جزوات داخل و خارج برداشت غیر صحیح از ارتباط آن حضرت صورت گرفته است. از این رو مراد آن طعن و یا نمایاندن نقص افراد مورد قبول دیگر مذاهب نیست بلکه پژوهندگان آن ضمن احترام به عقاید و باورهاى پیروان مذاهب اسلامى باور دارند که تبیین دیدگاه هاى مذاهب ضمن برطرف نمودن ابهامات و شبهات، زمینه هاى گفتگوى علمى و ارتباط سازنده را فراهم مى سازد.
امید است خوانندگان محترم، ما را با نقدهاى خویش یارى نمایند.
معاونت پژوهش
موسسه آموزشى ـ پژوهشى مذاهب اسلامى
فصل نخست: درآمد: مفهوم خلیفه در لغت
براى مفهوم خلیفه در لغت معانى زیادى نقل شده است که اکثر آنها به یک مفهوم اشاره مى کنند. برخى از معانى ذکر شده در مورد خلیفه عبارت است از:
«الخلیفه هو السلطان الاعظم، و خلفه خلافه کان خلیفته بعده»;. قاموس اللغه، واژه خلیفه; صحاح اللغه جواهرى، ج 4، ص 1356، ـ با اندکى تغییر ـ .1]) خلیفه، حاکم و بزرگ تر است و خلافت به معناى جانشین کسى شدن بعد از اوست.
«الخلیفه من یقوم مقام الذاهب و یسدّ مسدّه»;([2]) خلیفه به کسى گفته مى شود که به جاى شخص دیگرى قرار گیرد، و جاى خالى او را پر کند.
«الخلیفه من یخلف غیره و یقوم مقامه الامام الذى لیس فوقه امام»;([3]) خلیفه کسى است که جانشین دیگرى مى شود و فرمانروایى است که فوق او مقامى نباشد.
همچنین در لغت نامه دهخدا در مورد این واژه آمده است: آن که به جاى کسى باشد در کارى. از پس کسى آینده در کارى. قائم مقام، جانشین پیره... لقب حکامى که پس از پیامبر در ممالک اسلامى حکم راندند.([ 4])
راغب اصفهانى نیز در معناى خلافت توضیحى دارد که شایسته توجه است و بویژه در مبحث بعدى این نوشته مى تواند راهگشا باشد. ایشان مى نویسد: «الخلافه النیابه عن الغیر اما لغیبه المنوب عنه و اما لموته و اما لعجزه و اما لتشریف المستخلف و على هذا الوجه الاخیر استخلف الله اولیائه فى الارض...»;([5 ]) خلافت جانشینى و نیابت دیگرى است که یا به جهت غیبت کسى، یا به علت مرگ، یا ناتوانى از انجام کار و یا به سبب شرافت دادن به شخصى که جانشین مى شود، تحقق مى یابد و بدین جهت است که خداوند اولیاى خود را جانشین خود قرار داده است.






به نظر مى رسد معناى اصلى خلیفه همان چیزى است که ابن اثیر در نهایه اللغه ذکر کرده و در المنجد نیز از آن پیروى شده است و تفسیرى که فیروزآبادى در قاموس اللغه از آن کرده است بیان مصداق و در حقیقت معناى اصطلاحى آن است.

مفهوم خلیفه در اصطلاح

خلیفه در اصطلاح اهل سنت، به حاکم اسلامى اطلاق مى شود; گاه به طور مطلق و گاه با عنوان خلیفه رسول الله(صلى الله علیه وآله) ولى جمهور اهل سنت اطلاق لفظ خلیفه الله را به حاکم اسلامى جایز نمى دانند و حتى قایلان به جواز را فاجر نامیده اند. چرا که معتقداند خلیفه به جانشین کسى اطلاق مى شود که مرگ بر او مستولى شود و غیبت بر او عارض گردد، در حالى که نه مرگ بر خداوند مستولى مى شود و نه غیبت بر او عارض مى گردد بلکه او «حىّ لایزال» و «اظهر من الشمس» است. در مقابل جمهور اهل سنت، عدّه قلیلى هستند که قایل به جواز اطلاق لفظ خلیفه الله به حاکم اسلامى مى باشند. این عدّه به آیه (و هو الذى جعلکم خلائف فى الارض)([6]) استدلال کرده و مى گویند چون حاکم اسلامى مجرى احکام الهى در بین مردم مى باشد، پس اطلاق لفظ خلیفه الله بر وى اشکالى ندارد.([7])
خلیفه در اصطلاح اهل تشیع بر هر حاکمى اطلاق نمى شود بلکه به کسانى گفته مى شود که داراى لیاقت و شایستگى جانشینى خدا و رسول باشند، آنان کسانى هستند که از جانب خدا و رسول او معرفى شده اند و کسى قادر به تصاحب مقام آنان نیست.

مفهوم خلیفه در قرآن و حدیث
این واژه در قرآن کریم به دو صورت به کار رفته است، گاه به صورت مفرد که مربوط به اشخاص معین است، و گاه به صورت جمع که مربوط به انسان ها و یا اقوام مى باشد.
کاربرد واژه خلیفه به صورت جمع
خداوند در سوره انعام مى فرماید: (هو الذى جعلکم خلائف الأرض و رَفع بَعْضَکُم فوق بعض درجات...);([8]) خدا کسى است که شما را جانشینان زمین قرار داد و برخى از شما را بر بعضى دیگر برترى بخشید.
در این آیه، این لغت به صورت جمع به کار رفته است. مرحوم طبرسى در تفسیر این آیه مى نویسد: «اهل هر زمانى جانشین مردمان پیش از خود مى شود به گونه اى که هر قرنى که بگذرد قرن دیگر جاى آن را مى گیرد. برخى گفته اند مقصود از این آیه امت پیامبر اسلام است که خداوند آنان را جانشین امت هاى گذشته قرار داده است.([9]) بنابراین برداشت کسانى که مى گویند خداوند بشر را جانشین خود قرار داده درست نیست.
کاربرد مفرد
در سوره بقره آمده است: (و اذ قال ربک للملائکه انى جاعلٌ فى الارض خلیفهٌ);([10]) به یاد آور زمانى که پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمین جانشینى قرار مى دهم.
مقصود از خلیفه در این آیه که به صورت مفرد به کار رفته، حضرت آدم(علیه السلام)است که خداوند او را خلیفه قرار داده تا به حق حکم نماید; البته خداوند فرشتگان را آگاه نمود که از ذریه و نسل آدم کسانى خواهند آمد که در زمین فساد خواهند نمود.
در جاى دیگر مى فرماید: (یا داود انا جعلناک خلیفهً فى الارض فاحکم بین الناس بالحق);([11]) اى داوود ما تو را جانشین و نماینده خود در زمین قرار دادیم; پس بین مردم به حق داورى کن.
خداوند از قول حضرت موسى(علیه السلام) نیز مى فرماید: (و قال موسى لاخیه هارون اخلفنى فى قومى);([12]) موسى به برادرش هارون گفت که تو در امتم جانشین من باش.
ویژگى مهمى که شخص خلیفه در قرآن از آن برخوردار است دو چیز مى باشد:
1. خلیفه باید از جانب خداوند منصوب شود چنان که از آیات مذکور چنین به دست مى آید; البته آیات دیگرى نیز بر منصوب شدن خلیفه از جانب خداوند دلالت دارد نظیر (و جعلناهم ائمه یهدون به أمرنا);([13]) ما آنان را امامانى قرار دادیم تا مردم را با دستورات ما هدایت نمایند.
و نیز (انّى جاعلک للناس اماماً);([14]) من تو را ـ ابراهیم ـ براى مردم امام قرار دادم.
بنابراین امامت مقامى است که بایستى از جانب خداى بزرگ معین شود نه از جانب مردم.
2. ویژگى دوم خلیفه آن است که به هیچ نوع ظلم و ستمى، خواه ظلم به نفس یا ظلم به دیگرى آلوده نباشد چنان که مى فرماید: (انّى جاعلک للناس اماماً قال و مِن ذُرّیتى قال لا ینال عهدى الظالمین);([15]) پس از آن که خداى بزرگ حضرت ابراهیم را به امورى آزمایش نمود، فرمود: تو را به پیشوایى مردم برگزیدم. ـابراهیمـ گفت: از ذرّیه من نیز کسى را برمى گزینى؟ فرمود: عهد من به ستمگران نمى رسد.
و نیز درباره حضرت داوود، پس از آن که مى فرماید: (یا داود انّا جعلناک خلیفه فى الأرض)، فرموده: (و لا تتّبع الهوى فیضلّک عن سبیل الله);([16]) تو خلیفه من در روى زمین هستى به این شرط که از هوا و هوس پیروى نکنى، چرا که این گناه تو را از راه خدا گمراه مى سازد.
واژه خلیفه در حدیث
با نگاهى به گفتار نبوى از هنگام بعثت تا رحلت، به خوبى مفهوم و مصداق خلیفه روشن مى گردد.
1. در سال هاى آغازین بعثت پس از نزول آیه (و انذر عشیرتک الأقربین)، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) خویشان خود را فرا خواند و فرمود: «من بیم دهنده و نوید دهنده هستم و شما را به چیزى فرا مى خوانم که دنیا و آخرتتان را اصلاح کند، پس تسلیم شوید و از من پیروى نمایید، و من یواخینى و یوازرنى، یکون ولیّى و وصیّى بعدى و خلیفتى و یقضى دینى...; هر کس برادر من و کمک کارم باشد، پس از من ولى، وصى و جانشین من خواهد بود، و وام مرا خواهد گزارد و قرض مرا ادا خواهد کرد».([17])
از این حدیث مشخص مى شود که در اسلام براى نخستین بار واژه خلیفه توسط پیامبر به کار برده شده است.
2. زید بن ثابت مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «انى تارک فیکم خلیفتین، کتاب الله و اهل بیتى و انّهما لن یتفرقا حتّى یردا علىّ الحوض جمیعاً»;([18]) من در میان شما دو جانشین، کتاب خدا و اهل بیتم را مى گذارم، که هرگز از همدیگر جدا نمى شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.
3. در غزوه تبوک، پس از آن که جنگجویان مسلمان رهسپار جهاد شدند، امام على(علیه السلام)خدمت پیامبر عرض کرد: آیا همراه شما بیایم؟ پیامبر فرمود: نه. حضرت على(علیه السلام) شروع به گریه کرد. پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «اما ترضى أن تکون منّى بمنزله هارون من موسى، الاّ انک لیس بنبى، انه لا ینبغى أن أذهب الاّ و انت خلیفتى، قال رسول الله(صلى الله علیه وآله)انت ولىٌّ فى کل مؤمن بعدى»;([19]) آیا خشنود نمى شوى از این که جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسى باشد، جز آن که تو پیامبر نیستى؟ چاره اى نیست که من بروم و تو جانشین من باشى. آن گاه رسول خدا فرمود: پس از من تو ولى همه مؤمنان هستى.
4. در حدیث معروف دیگرى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «انّ هذا الأمر لا ینقضى حتّى یمضى فیهم أثناعشر خلیفهً قال تکلّم بکلام خفى علىَّ قال فقلت لابى: ما قال؟ قال: کلهم من قریش». با توجه به روایت سنن ابى داوود و مسند طیالسى چنین مى توان استنباط کرد که مقصود پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن است که اسلام همواره سربلند و عزیز است تا وقتى که 12 تن از قریش خلیفه باشند.([20])
این روایات افزون برآن که مفهوم خلیفه را در نظام اسلامى روشن مى سازد، گویاى این واقعیت است که خلیفه پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به وسیله خود آن حضرت معرفى مى شود چرا که بایستى بین خلیفه ـ جانشین ـ و مستخلفٌ عنه ـ جانشین گزینـ شباهت وجود داشته باشد، و هر کسى لیاقت ندارد خلیفه آن حضرت باشد. چنان که از آیات قرآن نیز روشن مى شود که خلیفه بایستى از دو ویژگى برخوردار باشد یکى منصوب بودن از جانب خدا و دوم آلوده نشدن به هیچ ظلم و گناهى.
نکته دیگرى که از این بحث روشن مى گردد آن است که بین امام و خلیفه تفاوتى در اصطلاح وجود ندارد گرچه در لغت، مفهوم آن دو متفاوت است ولى آن چه در بحث ما نقش اساسى دارد اتحاد در مفهوم اصطلاحى است که در روایات و قرآن و سپس در گفتار دانشمندان کلام به کار برده شده است.

سیر تحول و دگرگونى مفهوم خلیفه در تاریخ اسلام

آن چه درباره مفهوم خلیفه در روایات بیان شد، گویاى این مطلب است که واژه خلیفه پیش از ارتحال پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به وسیله خود ایشان براى افراد مشخصى به کار برده شده است.
پس از رحلت آن حضرت نیز کسى جز على(علیه السلام) ادعاى جانشینى پیامبر را با اصطلاح «خلیفه الرسول» نداشته است، از این رو کسانى که در سقیفه براى انتخاب حاکم اسلامى جمع شده بودند از اصطلاح خلیفه استفاده نکردند بلکه به جاى آن واژه «امیر» را به کار بردند.
ابوبکر خطاب به انصار چنین گفت: «فنحن الامراء و أنتم الوزراء». انصار نیز در جواب گفتند: «منا امیرٌ و منکم امیر». واژه امیر داراى مفهومى غیر از خلیفه است; البته به مرور زمان از اصطلاح خلیفه به جاى امیر استفاده شد. نخستین بار پس از پیامبر استفاده از اصطلاح خلیفه در حوادث پیرامونى شکل گیرى سپاه اسامه براى ابوبکر صورت گرفت. اسامه از عمر خواست که پیام خاصى را به خلیفه رسول الله ـیعنى ابوبکر ـ برساند و عمر نیز پس از بازگشت با تعبیر خلیفه از ابوبکر یاد کرد.([21])و از آن پس ابوبکر نیز خود را خلیفه رسول الله نامید; البته یک بار به ابوبکر «خلیفه الله» گفته شد ولى او ناراحت شد و گفت: «لست بخلیفه الله و لکنى خلیفه رسول الله(صلى الله علیه وآله)».([22]) در عهد عمر نیز یک بار به وى خلیفه الله گفتند عمر نیز به این اطلاق اعتراض کرد. هر چند که ابوبکر در نخستین خطبه اى که پس از احراز کرسى خلافت ایراد کرد، چنین گفت: «و قد استخلف الله علیکم خلیفه لیجمع به الفتکم و یقیم به کلمتکم فاعینونى على ذلک بخیر»;([23]) همانا خداوند خلیفه اى براى شما برگزیده تا شما را متفق ساخته و سخن شما را استوار نماید.
بنابراین مى توان گفت در آخر عهد خلافت وى، لااقل در برخى مناطق به طور غیر رسمى به وى خلیفه الله گفته مى شد; شاهد این مدعا نقلى است که ابن قتیبه از قول مردم شام دارد: «و کان اهل الشام قد بلغهم مرض ابى بکر و استبطأوا الخبر، فقالوا: انا لنخاف ان یکون خلیفه الله قد مات و ولّى بعده عمر»;([24]) مردم شام پس از این که از بیمارى ابوبکر اطلاع یافتند، گفتند: ما مى ترسیم که خلیفه خدا از دنیا برود و پس از او عمر خلافت را بر عهده گیرد. پس از ابوبکر، نیز در آغاز خلافت عمر مردم به او، خلیفه خلیفه رسول الله مى گفتند ولى از آنجایى که این عنوان طولانى و استفاده از آن سخت بود، مردم عمر را با واژه امیرالمؤمنین خطاب کردند.
طبق نقل دیگرى، خود عمر به مردم گفت که این عنوان، طولانى است; شما مؤمن هستید و من هم امیر شما هستم. آنان گفتند: پس بدین ترتیب از این پس ما تو را امیرالمؤمنین مى خوانیم.([25])
پس از عهد عمر و در زمان عثمان نیز عنوان خلیفه الله بر خلیفه اطلاق مى گردید.([26])
در عهد خلافت معاویه، عنوان خلیفه الله به طور کامل براى نامیدن حاکم رواج پیدا کرد. معاویه نخستین کسى بود که به شخصه خود را خلیفه الله نامید و حتى اموال بیت المال را هم مال الله نامید تا تصرف در آن منحصر به خلیفه الله یعنى خود او باشد.([27]) پس از معاویه، این عنوان در مورد سایر خلفاى اموى، عباسى و... نیز به کار رفت;([28]) البته روشن است که به کار بردن اصطلاح خلیفه به انگیزه سود جستن از اختیارات پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) و به دست گرفتن قدرت بوده است و کسانى که عنوان خلیفه ـ اعم از خلیفه الله و خلیفه رسول الله ـ را براى خود به کار مى بردند، قصد داشتند از نوعى نیابت برخوردار شوند ـ نیابت از خدا و رسول(صلى الله علیه وآله) ـ. این در حالى است که نیابت یک نوع انتصاب است که در آن فردى به طور رسمى و صریح فرد دیگرى را به نیابت خود نصب مى کند، و این کار در مورد خلفاى سه گانه از جانب پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) انجام نگرفت. نیابت تنها بر اساس اعتقاد به نص در جانشینى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى تواند مصداق داشته باشد.

مفهوم امامت و خلافت

با توجه به مباحث گذشته بویژه بحث حدیث روشن شد که بین واژه امامت و خلافت در اصطلاح و استعمال تفاوتى وجود ندارد چنان که مفسر محقق مرحوم طبرسى مى نویسد: «الخلیفه و الامام واحدٌ فى الاستعمال الاّ انّ بینهما فرقاً فالخلیفه من استخلف فى الأمر مکان من کان قبله... و الامام مأخوذ من التقدم...»;([29]) به عبارت دیگر اختلاف در مفهوم لغوى است چرا که خلیفه به معناى کسى است که جانشین دیگرى شده و امام کسى است که بر دیگران تقدم دارد.
آن چه یادآورى آن در این جا لازم است برداشت متفاوت مذاهب اسلامى از امامت و خلافت است. اهل سنت خلافت را زعامت و رهبرى جامعه اسلامى مى دانند، در صورتى که امامت از دیدگاه شیعه وسیع تر از زعامت و رهبرى جامعه است; به عبارت دیگر از دیدگاه اهل سنت خلافت یعنى حکومت، اما از دیدگاه شیعه حکومت شاخه اى کوچک از امامت و خلافت مى باشد، چرا که امام یعنى جانشین پیامبر، و جانشین آن حضرت باید از تمامى شؤونات ایشان جز نزول وحى برخوردار باشد اما اگر خلافت به معناى حکومت باشد چنان که اهل سنت گفته اند، بین امامت و خلافت تفاوت اساسى به وجود خواهد آمد.
مهم ترین شاخصه امام در درجه نخست این است که امام به عنوان جانشین پیامبر(علیه السلام)بایستى از تمامى تعلیمات قرآن و سنت نبوى برخوردار باشد تا در راستاى برطرف نمودن مشکلات جامعه و راهنمایى امت اسلامى در تمامى ابعاد ـ سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و... ـ گام بردارد، و شیوه تکامل و صراط مستقیم را نشان دهد، از این رو جانشینان پیامبر(صلى الله علیه وآله) انسان هاى کاملى هستند که زمین و زمان از آنان خالى نخواهد بود.
با توجه به این دیدگاه مى توان نتیجه گرفت که:
1. بر اساس نگرش شیعه، قوام امامت بر مبناى تصاحب قدرت توسط امام نیست و بنابراین، عدم دستیابى امام به حکومت سیاسى مانع ادامه امامت او نمى شود بنابراین در چنین شرایطى امام به وظیفه امامت خود ادامه مى دهد ولو این که حکومت، به ناحق در اختیار غیر امام باشد; چرا که امامت به مقتضاى تشکیل جامعه سیاسى و انسان سیاسى پدید نیامده است بلکه به مقتضاى دین اسلام و امت اسلامى به وجود آمده است و لذا با از دست دادن سلطه سیاسى، مشروعیت خود را از دست نمى دهد و حتى با وجود عدم دستیابى به سلطه سیاسى، امام همچنان امام است و گستره امامت او هم امت است. اما بنا بر نگرش اهل سنت قوام خلافت بر تصاحب قدرت نهاده شده است و ماهیت و مشروعیت خلافت از اعمال سلطه سیاسى ناشى مى شود بنابراین خلیفه به کسى اطلاق مى شود که به قدرت دست یابد و عهده دار خلافت گردد.
2. امامت معصوم، شأنى از شؤون امت اسلامى است نه شأنى از دولت و جامعه سیاسى; یعنى وابستگى امام به امت به این لحاظ است که امت، اسلامى است و آیین اسلام را برنامه خود قرار داده است نه به لحاظ این که جامعه اى سیاسى است که دولتى تشکیل داده است لذا امامت در همه حالات حتى در حالت هرج و مرج هم وجود دارد و وجودش ضرورى است و حتى اگر یک نفر در روى کره زمین وجود داشته باشد منصب امامت نیز باقى خواهد بود. در حالى که خلافت از نگاه اهل سنت منصبى دنیایى و اجرایى است که پیوندش با امت اسلامى از این حیث است که جامعه نیاز به حاکم دارد. به عبارت دیگر خلافت نهادى متعلق به مسلمانان اما به عنوان یک اجتماع سیاسى است که در آن نهاد مسلمان به عنوان یک هویت دینى لحاظ نشده است بلکه یک هویت سیاسى است که در نظام زندگى، نیازمند به اجتماع سیاسى و دولت است.
3. در امامت، ویژگى هاى اعلمیت، عصمت و منصوص بودن ضرورى است، بر خلاف خلافت از نگاه مذاهب اهل سنت که در آن این شرط هاى سه گانه معتبر نیست و در نتیجه فاسق بودن خلیفه، تصاحب قدرت توسط وى از راه قهر و غلبه و...ضررى به خلافت و مشروعیت وى نمى رساند حتى اگر افضل و اعدل موجود باشد.
4. بر اساس نگرش شیعه، امامت از مسایل اصول دین مى باشد نه فروع آن ولى بر اساس نگرش اهل سنت خلافت از فروع دین است نه از اصول آن.

فصل دوم: امام على و همکاری با خلفا

پس از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)جامعه اسلامى با حوادث سهمگینى روبرو شد. دشمنان داخلى و خارجى اسلام در صدد بودند تا به هر صورت اسلام را از مسیر خود خارج سازند و مسلمانان را با جنگ هاى داخلى مشغول نمایند و اگر هم بتوانند اسلام را از بین ببرند. بى تردید رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) از وضعیت ناگوار بعد از رحلتشان، آگاهى داشتند و دستورات لازم را صادر فرموده بودند.
از منظر شیعه یکى از مهم ترین دستورات آن حضرت(صلى الله علیه وآله)، چگونگى رهبرى جامعه اسلامى بود، که با معرفى چهره بسیار بزرگى مانند حضرت على(علیه السلام)مورد عنایت آن حضرت قرار گرفت. اهل سنت نیز ضمن قبول اهمیت رهبرى، آن را به گونه اى تفسیر کرده اند که گویا پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)کسى را معرفى نکرده و انتخاب جانشین را به خود مردم واگذار کرده است.
بنابراین هر یک از مذاهب اسلامى به تبیین دیدگاه خویش پرداخته و براى اثبات مدعاى خود به دلایلى استناد نموده اند. در این میان گاهى به روایات و گفتارى استناد مى شود که مورد اعتماد طرف دیگر مى باشد و در کتاب هاى سندى او آمده است. در همین راستا اهل سنت در پاره اى از کتاب ها و نشریات براى اثبات مدعاى خود به برخى از سخنان امیر مؤمنان(علیه السلام) در نهج البلاغه استدلال مى نمایند. در اینجا جهت بررسى این موضوع شایسته است سخنان آن حضرت مورد تحقیق و پژوهش قرار گیرد. اما پیش از آغاز بحث ذکر این نکته الزامى است که امیرمؤمنان(علیه السلام) در
1  2  3  4  5  6  7  8  9    Last Page (9)